165
بی حالی و کسلـی ای که داره آلـارم میـده بـرای تحمل درد شدیـدتـر این روزا . ما ایـن شکلی
خودمونُ دلداری میـدیم که اشکالـی نداره عوضـش سالم و سرحالیـم !! ولی خب ..
دیـروز بنظـرم خیلی بهتـر از روزای قبـل یـادگرفتم و تـا الـان تـو ذهنـم مونده همه چیـز . خانومِ
الف سرِ راه نـون و پنیـر خریـده بـود . عضو لـاینفکِ کیفِ مـن ، ظرفِ گـردو و بـادومِ که روی میـز
گذاشتـم و تقریبـا همه دور میـز کنفرانـس جمع شدیـم و صبحونـه خوردیـم در جوارِ پـاجرو .
ساعت نزدیکـای 12 بـود امـا خب حسـابی چسبید !
داشتم فکر میکـردم که خانومِ دبـرا فـاین تا اینجـای کتاب تـونسته کمکم کنـه چون موقـعِ صبحونه
و بعدش ، تقریبـا با 14_13 نفـر ارتبـاط گرفتم و دوست شدم تـا حدودی !! خودم بـاورم نمیشد
اینکـار ازم بربیـاد و چقدر بعدش لذت بـردم .. | نمیدونـم چرا ولـی ، بهـم گفتن چقد قشنگی ..
و مـن ذووق کـردم 😂
مثِ جون کنـدنه ارتبـاط گرفتـن بـا آدما واسم ولـی بـاید بـاید و بـاید بتـونم ..
دیـروز کلی پـاجرو رو معطل کـردم که مدرکـم چاپ بشـه و بمونـه و امضـاش کنـه ، الـانم که
یهـو یـادم می افتـه بهش نگـاه میکنـم و ذوق :)
+ دانشگـاه هایی که زدمُ قبـول نشدم و آزاد نمیـرم ..