314

عزیزم سلام

مدت‌هاست که برایت چیزی ننوشته‌ام و منظور از چیزی، نوشته‌ای است که درخور باشد، که احساسات را ورای چیزهایی که در پس کلمات پنهان شده‌اند، منتقل کنند. بی‌شک کلمات همان مامن‌هایی‌اند که وقت دلتنگی به آنها پناه می‌آوریم و به قول ابراهیم سلطانی اگر کلمات نبودند از اندوه مرده بودیم. من اما تمام مدت، میان اندوه و استیصال دست و پا می‌زدم چرا که برای ابراز آنچه بر من می‌گذشت، کلمه‌ای پیدا نمی‌کردم و اگر هم پیدا میشد، واژه‌ها کنار هم قرار نمی‌گرفتند.. ساعاتی از امروز، در جدال میان نوشتن و ننوشتن بودم. بعد برای اولین‌بار نامه‌های قدیمی‌ ناتمام‌ات را باز کردم. در یکی از نامه‌ها، نوشته بودی «سلام سرنگی حاوی امید است. فقط مرگ را به تاخیر می‌اندازد و رنج را طولانی‌تر می‌کند..» اما کاش این‌‌ها را زودتر خوانده بودم عزیزدلم. کاش زودتر می‌فهمیدم که پیش از آغاز هر سخن، با سلامی دوباره، در واقع مرگ را به تعویق می‌اندازم و رنج را تا ناکجا آبادی می‌کشانم که دیگر کلمات هم از ابراز آن ناتوان می‌شوند.. دقایقی از روز را به تو فکر می‌کنم و به اینکه اوقاتت را چگونه می‌گذرانی. به اینکه چندمین روزی است که از تو بی‌خبرم و هنوز نامه‌ای برایم ننوشته‌ای. سوال بی‌پاسخ روزهای اخیر را با خود زمزمه می‌کنم که آیا لایق این بی‌مهری بوده‌ام یا نه؟! عزیز من، سرنگ حاوی امید مدت‌هاست که خالی شده و جایش را به بادی داده که هربار مرا به این‌سو و آن‌سو می‌کشاند. رنج انگار دارد بخشی از وجودم می‌شود و من این را نمی‌خواهم. هرگز این را نمی‌خواستم و حالا در این لحظه، دارم به ننوشتن فکر می‌کنم. گرچه، اطمینان ندارم و شاید همین فردا نامه‌ی بعدی به دستت رسید. شاید برای مدتی چیزی ننویسم. شاید هم برای همیشه از نوشتن نامه‌ها دست بکشم.. اما به رسم همیشه نامه‌ام را با سلام آغاز کردم، شاید روزی امید میان ما جوانه زد؛ کسی چه می‌داند..

قربانت، حدیث.

313

صبحِ بعد از تولدم، مثل باقی روزها، صبحانه خورده و نخورده سراغ گلدان‌ها رفتم. پشه‌ی سفید داشت دمار از روزگارشان درمی‌آورد و هر روز تعدادشان بیشتر میشد. ناامید از تمام راه‌هایی که تا آن روز رفته بودم، دکمه‌ی ریکورد را نگه داشتم و پس از شرح حال کوتاهی از فری پرسیدم حالـا باید چکار کنم؟! بعد صفحه‌ی چت نانی را باز کردم و علی‌رغم اینکه شکستن سکوت چند روزه برایم سخت بود، تولدش را با ویس تبریک گفتم. عصر آن روز بعد از توصیه‌های فری در خصوص گلدان‌ها، از بهترین دکترهای مغز و اعصابِ شهر گفتیم و تجربه‌ام از مصرف سرترالین را با او به اشتراک گذاشتم! شب، نانی پیشنهاد داد که ماهی یک نامه‌ی کوتاه برای همدیگر بنویسیم و من پذیرفتم. گرچه روزهای اول برایم اتفاق جذابی نبود حالـا اما فکر می‌کنم حالم را خوب می‌کند و محرک ارزشمندی است برای نوشتن و دور نشدن از کلمات. نامه‌هایی که برای شاعر می‌نویسم، همچنان بر قوت خود باقی‌‌ست هر چند که مدت‌هاست کلمات از ذهنم فرار می‌کنند و چیز درخوری ننوشته‌ام. دیگر اینکه؛ حالِ ف، بعد از اولین جلسه‌ی فیزیوتراپی‌‌اش را پرسیدم. کمی بعد، از تراپی و جلسات مشاوره‌اش برایم نوشت و گفت قرص‌هایش را شروع کرده و اوضاع کمی آرام‌تر است. در اینستاگرام، عکس‌های یک‌سالگی باشگاه ال را ورق زدم و یادم آمد پارسال در افتتاحیه‌ی باشگاه نبودم و یک هفته بعد از قتل مهسا، با چشم روشنی به باشگاه رفتم و بعد با دخترهای باشگاه نشستیم و یک دل سیر گریه کردیم.

به ژیپسوفیلـا‌های روی میز نگاه می‌کنم که ف سال گذشته به مناسبت تولدم برایم خریده بود و تنها یک‌ماه برای چشیدن بیست و هفت سالگی فرصت داشتم چرا که باقی‌اش را عزادار بچه‌هایمان بودیم و نفهمیدم بیست و هفت سالگی چگونه گذشت. لـا به لـای مرور گذشته، بهنام تماس می‌گیرد و دقایقی را با هم صحبت می‌کنیم. در ده روز گذشته، دو سه مرتبه تماس گرفته و این برای من و دیگر کسانی که بهنام را می‌شناسند اتفاق عجیبی است! اخیرن با شکلی از تغییر در روابطم روبرو هستم که گمان می‌کنم روی لبه‌ی نازکی از جوانی و بزرگسالی راه می‌روم.