316

برام مهم بود هر اتفاقی که می‌افته رو تو همون تاریخ ثبت کنم. وقتی از دانشگاه برمی‌گشتم خونه، برام مهم بود حتمن اتفاق‌های اون روز رو بنویسم. یه شب‌هایی تو خسته‌ترین حالت ممکن، از پژوهشگاه‌ نوشتم.. برام مهم بود که از اولین‌ روزی که با دکتر اِس شروع به کار کردم، بنویسم. از رسیدن‌ها و رنج‌ها و خوشحالی‌های گذرا و ناکامی‌ها نوشتم. از شب قبل از عمل، از اضطراب جنگ از نخواسته شدن و آرزوهای محال نوشتم. تو اوج شلوغی از روزمره و جزئیاتش نوشتم چون خیلی برام مهم بود.. حالا اما روزهام به اندازه‌ای شلوغ نیست که فرصت نوشتن نداشته باشم و نه اینکه دیگه چیزی برام مهم نباشه فقط نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده که فاصله گرفتم و مدت‌هاست که ننوشتم. از خوشحالی شاعر بعد از خوندن هر نامه‌ و مکالمه‌های کوتاه، از پروژه‌هایی که با دکتر اِس کار کردم و شوقی که فکر می‌کنم تا پروژه‌ی هزارم همراهم خواهد بود، کمتر نوشتم. از آشنایی با حمید و طرح‌هایی که نوشتم و تشویق‌هایی که شدم، از اشک‌هایی که ریختم و نریختم چیزی ننوشتم. از توقف کنار بند و گوش دادن به موسیقی دلخواهم در پاییز، از لمس ساقه‌ی نازک آفتابگردون تو گلدون سبزیجات، از تنهایی و دیوانگی‌هایی که به سرم میزد، از جزئیات سفر به شیراز و رشت چیزی ننوشتم. از اولین نامه‌ای که برای من نوشته شد و حس خوشایندی که موقع خوندنش داشتم ننوشتم و نمی‌دونم چرا و کاش یه چیزی من رو به حالت قبل برمی‌گردوند.. که شاید حالم بهتر میشد.

315

آسمون اینجا اَبریه. برعکس هوای بلاتکلیف گیلان که تو این سه چهار روز بارونش رو ازم دریغ کرد و یه لحظه شرجی بود یه لحظه خنک. با تمام دلتنگی‌ای که قراره روی قلبم سنگینی کنه، خوشحالم که برگشتم خونه چون بلاتکلیفی رو تاب نمیارم. هیچوقت تاب نیاوردم.. دیروز اما یه جایی زیر این گنبد کبود، نانی رو دیدم و کنار هم، زمان انقدر زود گذشت که نفهمیدیم کی شب شد و وقت خداحافظی رسید. رفتن همیشه برای من غم‌انگیزترین بخش زندگیه و دیشب همین موقع‌ها، پلی‌لیست آهنگ‌های من و سکوت راه برگشت و بغل خداحافظی، جوابِ دلتنگی بعدش نبود.. برای گیلان دلتنگم و امشب، آسمون من هم مثل آسمون اینجا اَبریه.