322
امشب تو ترافیک هفتتیر چشمم افتاد به کتابفروشی بزرگه که یهبار با هم رفته بودیم. با هم که.. یعنی تو تو ذهنم بودی. با تو بین قفسههای تا سقف پر از کتاب راه رفتم. با هم شعر خوندیم، از نویسندهها گفتیم، پشت سر چندتاشون حرف زدیم حتا. دلم میخواست یه بار دیگه با تو میرفتم تو همون کتابفروشی. بعد کتابت رو از توی قفسه برمیداشتم میپرسیدم «به نظرت شعرهاش خوبه؟» چشمات رو نازک میکردی میگفتی «حرف نداره. کارش درسته شک نکن.» بعد از بیمزه بازی خودمون ریز میخندیدیم. دلم میخواست صاحب کتابفروشی ما رو با هم بشناسه.. هنوز ترافیکه. روی شیشه ضرب گرفتم و یه چیزهایی زیرلب میخونم. ف میگه «حداقل یه آهنگ بذار دلمون پوسید.» یکم بعد میپرسه «اگه شعر این موزیک رو شاعر نگفته بود بازم همینقدر گوش میکردی؟» باور نمیکنه اگه بگم آره. اگه بگم ترانههات رو نه فقط بخاطر تو، که چون از عشق مینویسی دوست دارم.. که هزار بار گفتم عشق راه نجاته، حالـا هر چقدر هم که درد داشته باشه. دلم میخواد برات یه چیزی بنویسم اما یادم میافته به نانی قول داده بودم که نامهای در کار نباشه.. همون موقع ف یادداشتت رو بهم نشون میده. میگه «برای تو نوشته!» میگم «معلومه که نه! من هیچوقت تو شعرهاش جایی نداشتم.. یعنی شاید درستش هم همین بوده.» میگه «اینکه شعر نیست ولی من بین تکتک کلماتش تو رو میبینم. حتا تو نیم فاصلهها..»