تو ماشین نانی، پیش از اینکه بخوایم درمورد چرخه‌های باطلی که توی زندگی قطع کردیم حرف بزنیم، پیش از اینکه بخوام بگم چقدر همیشه در حال جنگیدن بودم، یادم اومد همین الان که توی رشتم و روی صندلی کنار نانی نشستم، چرخه‌ی باطل دختر که نمی‌تونه تنهایی بره مسافرت رو قطع کردم.. که شاید خیلی هم دیر اتفاق افتاده. اما به هرحال، یه شب که هول و ولای مسخره‌ی سی سالگی افتاده بود به جونم، اون شبی که مینای کنعان هر پنج دقیقه توی سرم می‌گفت «خسته شدم مرتضا.. دو روز دیگه پا می‌شم، نگاه می‌کنم، می‌بینم پیر شدم، دستام خالیه، هیچی ندارم از خودم..» به ف گفتم بیا بریم یه جایی. هر جا! بعد به بابا گفتم آخر هفته دارم میرم سفر و دو روزه برمی‌گردم. همین.
و راستش اینه که قطع کردن این چرخه انقدر برام اهمیت داشت که شاید خود سفر رفتن نداشت.. پنج‌شنبه‌ای که گذشت با ف رفتم رشت. جمعه نانی رو دیدم. تو همون میدون قشنگه که وقتی سرم رو برگردوندم، دیدم داره میاد سمتم.. و انقدر شوق دیدار دوست رو داشتم که بغلش کردم.. سه‌تایی کنار دریاچه، لا‌به‌لای درخت‌ها قدم زدیم، حرف زدیم، خندیدیم.. سکوت کردم، بغض کردم و بدون اینکه به زبون بیارم، از گذر لحظه‌‌‌های خوشِ موقت ترسیدم. بعد زیرلب زمزمه کردم: اگه بدونی دیگه اتفاق نمی‌افته چیکار می‌کنی؟ و فکر کردم اصلن چرا اینو با صدای بلند نپرسیدم؟
جمعه حوالی دو بعدازظهر، توی رستوران با نسخه‌ی جدید و عجیبی از خودم مواجه شدم. زنی که بلده شمرده، سنجیده و به‌جا کلمات رو کنار هم قرار بده و دور از هیجان، از احساساتش حرف بزنه.. و فکر کردم اگه دیگه اتفاق نیافته، اگه همین الان تموم بشم و اگه همین‌جا برای همیشه از هم خداحافظی کنیم باید حرف بزنم، باید بابت تلاش‌هاش تحسینش کنم. موقع خداحافظی نانی بهم نامه داد. نامه‌ی کاغذی توی پاکت، منتها ترجیح دادم در حضور ف بازش نکنم و چیزی از حرف‌های توی رستوران نگم چون بدون این داستان‌ها هم برام لاو استوری ساخته و اصلن دلم نمی‌خواد به سوء تفاهم‌هاش دامن بزنم..
یه جایی که یادم نیست کجا، درباره‌ی موسیقی متن رابطه، فیلم متن رابطه و این قبیل چیزها خونده بودم و حالا فکر می‌کنم موسیقی متن سفرهای من به رشت، آهنگ‌های رستاکه. روزی هم که از رشت برمی‌گشتم، پلی‌لیست راننده اسنپ فقط موزیک‌های رستاک بود و من انقدر از این حالت کلافه و بغضی بودم که به ف گفتم «اگه تا پنج دقیقه‌ی دیگه نرسیم گریه‌م می‌گیره!»
من برگشتم خونه اما دو روزی رشت بودم انقدر چیزهای عجیب و جدیدی از خودم فهمیدم و انقدر بهم اضافه شده که دلم می‌خواد هرچند وقت یه‌بار کوله‌مو بندازم روی دوشم و تنهایی برم یه طرفی..