307

با تو شکل یک حماسه بی تو یک کلـام باطل

امروز بالـاخره طرح ابتدایی داستانم رو نوشتم. چند سطر درباره‌ی کلیت قصه، شخصیت‌هایی که باید به اونها بپردازم و فضاپردازی و‌.. بدون چشم‌انداز و انتظاری برای چاپ و حتا در جایی منتشر کردنش. پیش‌تر گفته بودم که نوشتن بخشی از وجود منه و نمی‌دونم اگر این موهبت نصیبم نمی‌شد باید چکار می‌کردم. گفته بودم که نوشتن، برای ما حرف نزن‌ها بهترین گزینه‌ی ممکنه، هرچند بی‌اساس، غیرحرفه‌ای و حتا آماتور. امروز خوشحالم و تو باید این لحظه اینجا می‌بودی عزیزم. باید حین اینکه قصه رو برات تعریف می‌کردم و کف دست‌هام رو بهم می‌کوبیدم، اینجا کنارم نشسته بودی. باید اینجا می‌بودی که تا خود صبح، از زاویه دید و چارچوب داستان و.. حرف می‌زدیم، چون برای من، کی بهتر از تو؟ اما همه‌ی اینها جز افسوس چی برای من داره عزیزم؟ مدتها قبل، در جواب یکی از نامه‌‌ها نوشته بودی «چه بد می‌شد اگه می‌مردم و نمی‌خوندمش» و حالـا من، این روزها بیشتر از هر زمان دیگری مرگ رو به خودم نزدیک می‌بینم و از خودم می‌پرسم، اگه بمیرم و بالـاخره نبینمت چی؟ اگه فرصت نکنم از حصار نامه‌ها بیرون بیام و داستانت رو بنویسم چی؟ یا نکنه فقط اومدم که یه روزی داستانت رو بنویسم و برم! که اگه اینجوری باشه، بقول اون خانومه تو قرارمون پارک شهر: «قصه‌تو از کجا شروع کنم؟»

306

عزیزم سلـام.

ساعت سه شب و شهر غرق خواب است. جز چراغ‌های خیابان و کلـانتری روبرو همه‌جا خاموش است. مثل دیشب، پریشب و همه‌ی شب‌های پیش از این، خوابم نمی‌برد. چهارزانو روی تخت نشسته‌ام و در تاریکی به دورها نگاه می‌کنم. به درختانی که در باد می‌رقصند، به ساختمان‌ها، به پنجره‌‌ای خاموش در دوردست‌ها و این‌بار می‌خواهم فکرکنم پنجره‌ی خانه‌ی توست و امیدوار باشم که خوب خوابیده‌ای.. عزیز من، ساعت‌هایی در شب هست که بارها و بارها به تو فکر می‌کنم همان‌قدر که تو به من فکر نمی‌کنی. روزهایی هست که نبودنت آنقدر به ذهنم حمله می‌کند که پی بهانه‌ای برای حرف زدن با تو می‌گردم. تا پشت در می‌آیم و فکرمی‌کنم حوصله‌ام را نداری و برمی‌گردم. اما من و تو نداریم عزیزم! بگذار یکبار هم من تو را به یاد نیاورم. وسط مهمانی یاد تو نیوفتم. خوش بگذرانم و خوشحال باشم، فارغ از اینکه نبودنت چقدر طاقت فرساست. من و تو نداریم، یک‌بار تو برای من نامه بنویس. یکبار تو میان شب‌ بیداری‌های تا صبح، به خاطراتی که با هم نداریم فکر کن..