306
عزیزم سلـام.
ساعت سه شب و شهر غرق خواب است. جز چراغهای خیابان و کلـانتری روبرو همهجا خاموش است. مثل دیشب، پریشب و همهی شبهای پیش از این، خوابم نمیبرد. چهارزانو روی تخت نشستهام و در تاریکی به دورها نگاه میکنم. به درختانی که در باد میرقصند، به ساختمانها، به پنجرهای خاموش در دوردستها و اینبار میخواهم فکرکنم پنجرهی خانهی توست و امیدوار باشم که خوب خوابیدهای.. عزیز من، ساعتهایی در شب هست که بارها و بارها به تو فکر میکنم همانقدر که تو به من فکر نمیکنی. روزهایی هست که نبودنت آنقدر به ذهنم حمله میکند که پی بهانهای برای حرف زدن با تو میگردم. تا پشت در میآیم و فکرمیکنم حوصلهام را نداری و برمیگردم. اما من و تو نداریم عزیزم! بگذار یکبار هم من تو را به یاد نیاورم. وسط مهمانی یاد تو نیوفتم. خوش بگذرانم و خوشحال باشم، فارغ از اینکه نبودنت چقدر طاقت فرساست. من و تو نداریم، یکبار تو برای من نامه بنویس. یکبار تو میان شب بیداریهای تا صبح، به خاطراتی که با هم نداریم فکر کن..