ثابت

این دو بند از کتاب «رها و ناهشیار می‌نویسم» ادر لارا رو دوست دارم:

وقت‌هایی که از حرف زدن درباره‌ی خودم خجالت می‌کشیدم، دست به دامن این ایده‌ی یونگ می‌شدم که برخلاف انتظارمان، فکرهای آدم هر چه شخصی‌تر و هر چه منحصر به‌ فردتر باشند، برای دیگران معنادارتر خواهند بود. به تعبیر یونگ «شخصی‌ترین چیزها عمومی‌ترین چیزها هستند.» بنابراین، تنها توجیه ممکن برای بازگویی قصه‌های شخصی این است که بگوییم هر کسی، هر آدم کوچک و خودخواهی که توده‌ای از درد و رنج است از جمله من و شما، کل وضعیت انسانی را درون خودش دارد.

به علاوه، درباره‌ی خودت نوشتن واقعا به این می‌ماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخم‌های روی تنت را ببینند (تا جای زخم‌های روی تن خودشان به وحشت‌شان نیندازد). نوشتن شبیه ناهشیاری است و کاری می‌کند که واقعا بخواهی رها شوی؛ واقعا بخواهی خودت را پیش چشم دیگران بگذاری و از تجربه‌هایت اثری هنری بسازی، با این‌که می‌دانی دیگران نگاهت می‌کنند، با این‌که خجالت می‌کشی و با این‌که دنیا و تردید‌هایت درباره‌ی خودت کارت را سخت می‌کنند.

413

نور.

ادامه مطلب

412

ملاقات در میانه‌ی جنگ.

ادامه مطلب

411

شانزده روز بعد.

ادامه مطلب

410

یک.
«ته ته تهش، تنها کسی که تو بدترین شرایط و مزخرف‌ترین حال تحملم می‌کنه و با گندترین اخلاق‌هام کنار میاد و می‌گذره، مامانه!»
این دوخط رو مدت‌ها قبل توی نوت گوشیم نوشته بودم و هربار بهش برمی‌گشتم تا ببینم همین‌طوره یا نه!
حالا یک‌سال و نیم از روزی که با دکتر اِس درمورد مامان حرف زدم می‌گذره. گفته بودم نمی‌تونم شرایط رو تحمل کنم یا تغییرش بدم. گفته بود: تو نمی‌تونی مامانتو تغییر بدی. پس از خودت شروع کن، اگر قراره چیزی رو عوض کنی.. اون‌روز ما خیلی حرف زدیم و بعدش من بارها به حرف‌های اون‌روز فکر کردم و موقعیت‌ها رو تعمیم دادم. و حالا؟ دلم می‌خواد برم بشینم توو دفتر دکتر اِس و زار بزنم! بگم که مامان بالاخره خودشو وقف داد و زندگی داره یه‌کمی باهام بهتر تا می‌کنه. بگم که مامان تونست و من هنوز نتوستم، مثل تمام نتونستن‌های زندگیم که از همه‌چیز عقبم انداخته. بگم که مامان تونست، چون مامانه..

دو.
اتفاق بامزه‌ای که تازگی داره می‌افته اینه که دارم با تقویم میلادی کار می‌کنم! یعنی مثلن شما اگر تاریخ ویزیت دکتر دوماه پیشم رو از من بپرسی، احتمالن در جواب نگم یازدهم آبان! و نمی‌دونم هم چرا! :)))
مارس 2023 نوشته بودم «برای رها شدن، آروم گرفتن و شفای درون، باید بتونی بدون خجالت بنویسی و نترسی از قضاوت شدن.» و تقریبن از همون موقع‌ها تصمیم گرفتم احساساتم رو بپذیرم، ازشون فرار نکنم و خجالت نکشم از نوشتن درباره‌ی چیزهایی که تجربه کردم و حالا کامنت‌هایی که از آدما می‌گیرم درباره‌ی اینه که «بعد از خوندن پستت با خودم فکر کردم که آیا من هم تجربه‌اش کردم یا نه؟»
و اینجا من معجزه‌ی حرف‌های خانم ادر لارا رو می‌بینم و برای نوشتن درباره‌ی احساساتم مصمم‌تر می‌شم‌.

سه.
نمی‌دونم احوالاتم چه‌جوریه.. ظهر توی کانال نوشتم "کریسمسه، تولد جیززه، تولد خواهرمه و قراره برم عروسی." عروسی سین! همه‌چیز مرتبه، اوضاع آرومه و نمی‌دونم حالم چه‌جوریه اما وقتی فیلو می‌گه از صدات معلومه که خوشحالی، پس لابد همینجوریه، لابد خوشحالم.

409

فیلوی عزیزم سلام؛

حالا چیزی به فوریه و اولین نامه‌ات به من نمانده است. دارد یک‌سال می‌شود! و نمی‌دانم اگر به عقب برگردیم دوباره به نامه‌ام جواب می‌دهی و برایم می‌نویسی یا نه، اما من اگر می‌دانستم معنای این ارتباط تا به امروز آنقدر برایم ارزشمند می‌شود، هزاربار در دل نامه‌ها و بین آدم‌ها می‌گشتم تا پیدایت کنم و برایت بنویسم. نمی‌دانم چقدر امکان دارد که در این فضا آدم‌ها اتفاقی همدیگر را پیدا کنند، برای هم بنویسند و بعد به‌مرور یک ارتباط معنادار در هر سطحی میان خودشان بسازند اما بخشی از نامه‌ی کافکا به فلیسه همیشه برای من هم سوال بوده که «چطور آدم می‌تواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشتن برای خودش نگه دارد؟»

ادامه مطلب

408

2025;
dopo dieci mesi difficili stavi appena, iniziando a essere gentile con me, e ora stai per finire. Non dimenticherò le ferite e le guarigioni che mi hai lasciato in eredità, e non so se dovrei ringraziarti o dire che è stato un bene che tu sia finito!

407

سی سالگی لیوان ته‌نشین شده‌ی خاکشیره!
حداقل برای من این‌طور بوده. همه‌ی چیزهایی که پیش از این باعث آشوب، تلاطم و سردرگمی‌‌ می‌شده انگار یک‌باره ته‌نشین میشن و تو دیگه آروم می‌گیری. شدت و حدت اتفاق‌ها دیگه به‌اندازه‌ی قبل برات تکان دهنده‌ نیست و کمتر به‌هم می‌ریزی. یاد می‌گیری که توو چیزها و دلخوشی‌های به مراتب کوچک‌تر دنبال مفهوم آرامش بگردی.. البته که زمانه و زیست توی همچین جغرافیایی اینو بهت یاد میده و یا حتا مجبورت می‌کنه! گذشته رو راحت‌تر رها می‌کنی و پشت سر می‌گذاری چون دیگه می‌دونی با خودت چند چندی و چی می‌خوای. خودت رو بیشتر می‌بینی و بیشتر به خودت اهمیت میدی.
سال قبل که از ریش‌سفید پرسیده بودم سی سالگی برات چه شکلی بود؟ گفته بود «برای من یک مرحله‌ی گذار بود، سی سالگی انگار عبور از نسخه‌ی قبلی و کم‌کم ریشه‌دار شدنه..» و واقعن درست می‌گفت؛ انگار دیگه کم‌کم به تثبیت می‌رسی و می‌فهمی سی سالگی شبیه لیوان ته‌نشین شده‌ی خاکشیره.

406

احتمالن هر تجربه‌ی تلخ و شیرینی یک «بار اولی» داره که اگر آدم‌ها رو از خودش ناامید کنه، یه‌چیزی توی اون آدم می‌میره. مدت‌ها قبل نوشته بودم که دیگه دوست ندارم ف رو با دوستان دیگه‌ام آشنا کنم اما امروز حین اینکه داشت برای آخر هفته برنامه می‌چید پیشنهاد کردم که اگر می‌خوای فیلو رو ببینی.. حرفم رو قطع کرد و گفت نه. نمی‌خوام! و من به دفعات و حتا آخرین‌باری که ف رو با دیگری آشنا کرده‌ام فکر کردم، به اولین‌باری که از این معاشرت‌ها ناامیدش کردم و به اولین‌باری که خودم ناامید شدم..

405

داشتم فکر می‌کردم که آخرین‌بار چه غذا یا خوراکی تندی خوردم که چندوقته دارم سرفه می‌کنم و یادم اومد که بخاطر هواست. هوا نیست، چندوقته دارم سرفه می‌کنم و دلم نمی‌خواد برگردم به روزهای نفس کم آوردن و اسپری و بیچاره‌گی..