سی سالگی لیوان ته‌نشین شده‌ی خاکشیره!
حداقل برای من این‌طور بوده. همه‌ی چیزهایی که پیش از این باعث آشوب، تلاطم و سردرگمی‌‌ می‌شده انگار یک‌باره ته‌نشین میشن و تو دیگه آروم می‌گیری. شدت و حدت اتفاق‌ها دیگه به‌اندازه‌ی قبل برات تکان دهنده‌ نیست و کمتر به‌هم می‌ریزی. یاد می‌گیری که توو چیزها و دلخوشی‌های به مراتب کوچک‌تر دنبال مفهوم آرامش بگردی.. البته که زمانه و زیست توی همچین جغرافیایی اینو بهت یاد میده و یا حتا مجبورت می‌کنه! گذشته رو راحت‌تر رها می‌کنی و پشت سر می‌گذاری چون دیگه می‌دونی با خودت چند چندی و چی می‌خوای. خودت رو بیشتر می‌بینی و بیشتر به خودت اهمیت میدی.
سال قبل که از ریش‌سفید پرسیده بودم سی سالگی برات چه شکلی بود؟ گفته بود «برای من یک مرحله‌ی گذار بود، سی سالگی انگار عبور از نسخه‌ی قبلی و کم‌کم ریشه‌دار شدنه..» و واقعن درست می‌گفت؛ انگار دیگه کم‌کم به تثبیت می‌رسی و می‌فهمی سی سالگی شبیه لیوان ته‌نشین شده‌ی خاکشیره.