320

چاوشی از صبح توی سرم دزیره را می‌خواند. ارتباطش را نمی‌دانم اما شاید حسن ختام مناسبی باشد برای پاییز و خداحافظی با روزهای غمگینِ آمیخته با خوشی‌های کوچک که زنده نگه‌ام داشتند. پاییز را با دیدار نانی در گیلان شروع کردم. در خیابان‌های شلوغ با فری قدم زدم و خنده‌های بلند سر دادم، از آن خنده‌هایی که وقتی تنها می‌شوی شادی فروکش می‌کند و غم جایش را پر می‌کند. یک روزِ تمام، از تولد زاموفیلیای کوچکی که در گلدان نشاندم، ذوق زده بودم. تمرین دل کندن و رها کردن را از سر گرفتم. تلاش کردم بهتر زندگی کنم. بیشتر از قبل رستاک گوش کردم. سریال‌های خوبی تماشا کردم. آذر را تا به اینجا، بی‌هدف اما مستمر زبان خواندم چون تا مادامی که چیزی یاد می‌گیرم حالم با خودم بهتر است. این پاییز هم دارد تمام می‌شود و روی هم رفته، بیست و هشت سال و چهار ماه گذشته و هنوز دارم برای بهتر شدن رابطه‌ام با مامان تقلـا می‌کنم.. و در نهایت آخرین روزهای پاییز را هم با دیدار نانی به پایان رساندم. دیروز در آخرین جمعه‌ی پاییزی که می‌توانست سراسر غمگین باشد چندساعتی را با نانی گذراندم، هر چند که آغوش خداحافظی به خودی خود غم‌انگیز است.. دیدار دوباره‌اش اما برایم اتفاق مبارکی بود. شب است. چاوشی هنوز دارد می‌خواند اما کاش بگذارد امشب کمی زودتر خوابم ببرد..

319

عزیز من؛

امروز دو سال از اولین یادداشتی که برایت نوشتم می‌گذرد! چرایش‌ را هیچوقت نپرسیدی، من هم هیچوقت نگفتم. یعنی اگر هم می‌پرسیدی جواب مشخصی برایش نداشتم. هنوز هم ندارم. اما یک روز انگار که بی‌هوا مچم را گرفته باشی، پرسیدی هنوز هم برای من می‌نویسی یا..؟خیلی خجالت کشیدم تا چرایش را توضیح دادم! آخر من مال این ‌حرف‌ها نبودم. هنوز هم نیستم.. من آدم از دور تماشا کردنم، آدم دیر به همه چیز رسیدن و هی لفتش دادن و آخر هم هیچ‌کاری نکردنم. اما این‌بار بند را آب دادم! خاطرت هست؟ گفتی عزیزم چقدر شجاع و جسوری..! بعد برایت از خیابان‌هایی که با هم قدم نزدیم نوشتم. از دست‌هایی که هرگز توی دست نگرفتم، از آغوشی که حس‌ش نکرده‌ام.. از تنهایی و رنج نخواسته شدن نوشتم. در میانه‌ی جنگ از عشق در خونین‌ترین روزها برایت نوشتم و از جزئیات.. از چین دور چشم‌هایت وقتی می‌خندی. از حالت چهره‌ات وقتی توی فکر می‌روی. از قصه‌ی ناتمامم، از ترانه‌هایت و از بوسه‌‌‌ای که هیچوقت رخ نداده نوشتم.. آن لبخندها، آن شادکامی‌ها و حس خوب بعد از خواندن نامه‌ها نوش‌جانت عزیزدلم، اما نمی‌خواهی بگویی دوستم داری؟

318

نوشتم "سلـام. دیشب خوابت رو دیدم. می‌خواستم بگم که.." جمله‌ام رو پاک کردم. دوباره نوشتم و دوباره پاک کردم. از صبح چندمین باریه که نوشتم و پاک کردم. احمقانه‌ست اما از ری‌اکشن احتمالی‌ات می‌ترسم. می‌ترسم بگی میشه تو خواب‌‌هات نباشم؟ تو قصه‌هات نباشم؟ میشه دیگه برام ننویسی؟ میشه اصلن منو یادت بره؟ که من هیچکدوم از این‌ها رو بلد نیستم. که تو شبیه هیچکدوم از این حرف‌ها نیستی. تو شبیه اون لبخند پهنی بعدِ خوندن هر نامه‌. شبیه حالِ خوب اون ویسِ خسته‌ای بعدِ هزارسال بی‌خوابی. شبیه اون نارنجی دلخواهی وسط رنگ بازی‌های پاییز. شبیه اون شعری که وقتی یادم میره، تو هیچ سرچ‌ی بالا نمیاد.. که من گاهی دوست دارم فکر کنم شعر رو فقط برای من فرستادی. من اما شبیه اون آدم ترسویی‌ام که همیشه دور ایستاده. اون که هربار با تشویش از تو می‌نویسه. مطمئن نیستم این‌بار جمله‌ای رو حذف نمی‌کنم اما دوباره می‌نویسم "سلام. دیشب خوابت رو دیدم. می‌خواستم بگم امروز همش تو فکرت بودم. کاش تو هم می‌تونستی فکرم‌و بخونی، بفهمی تو کله‌ی من چی می‌گذره. اما خب نمیشه. نمیشه و خیلی حرف‌ها هم گفتنی نیستن.. فقط، من امروز حال بهتری داشتم. همین."

317

نانی عزیزم سلـام

امیدوارم خوب باشی و دست کم برای چند روز از آزادی‌ تازه‌ات لذت ببری چرا که همه‌ی ما در اینجا در اسارت قفس بزرگتری هستیم. اما باید به یاد داشته باشی که در خاکستری‌ترین و معمولی‌ترین روزهای زندگی، چیزهایی وجود دارند که هرچند گذرا اما مسرت بخش‌اند مثل حس رهایی‌ای که احتمالن این روزها داری. از حال من اگر بپرسی، خالی از شوقم. خالی از جزئیاتی که می‌توانند امید را در دلم زنده نگه دارند.. نیاز دارم برای چند روز به جایی بروم که نمی‌دانم. احساس می‌کنم از همه‌چیز خالی شده‌ام، از عشق، رفاقت، پول، خنده، محبت.. همه‌چیز به طرز مضحکی یکنواخت و خسته کننده است و نمی‌دانم خاصیت سرماست یا من از سکون سرریز شده‌ام. به یک تغییر در زندگی احتیاج دارم. احتیاج دارم برای چندساعت و بی‌وقفه از ته دل بخندم. از تحلیل و نوشتن و نمودارها خسته شده‌ام، دلم می‌خواهد چیزهایی را تجربه کنم که در آن سررشته ندارم. می‌خواهم در تولیدی اسباب‌بازی کار کنم یا کنار یک پارک در مرکز شهر بلـال بفروشم یا حتا علیرغم اینکه از بوی قهوه بیزارم، در کافه‌ای مشغول به کار بشوم. احتیاج دارم دوست داشته شوم و متقابلن به کسی عشق بدهم. می‌خواهم در یک عصر پاییزیِ آذر، نیم‌تنه‌ی بافت و دامن نخودی رنگم را بپوشم و از پشت پنجره منتظر آمدن کسی باشم. می‌خواهم هفته‌ی آخر سال را با دوستانم جشن بگیرم و تم مهمانی مثلن سبز باشد. تا بی‌نهایت سبز! راستی! تو هم به مهمانی دعوتی. می‌آیی دیگر؟

نانی عزیز!

نمی‌دانم. نمی‌دانم گاهی شادی‌های کوچک گم می‌شوند و من نمی‌توانم در هیچ‌چیز پیدایشان کنم یا واقعن وجود ندارند. به هر حال این روزها پریشانم و نمی‌دانم باید چه کنم..

ممنونم که برایم دوست خوبی هستی. قربانت حدیث