نوشتم "سلـام. دیشب خوابت رو دیدم. می‌خواستم بگم که.." جمله‌ام رو پاک کردم. دوباره نوشتم و دوباره پاک کردم. از صبح چندمین باریه که نوشتم و پاک کردم. احمقانه‌ست اما از ری‌اکشن احتمالی‌ات می‌ترسم. می‌ترسم بگی میشه تو خواب‌‌هات نباشم؟ تو قصه‌هات نباشم؟ میشه دیگه برام ننویسی؟ میشه اصلن منو یادت بره؟ که من هیچکدوم از این‌ها رو بلد نیستم. که تو شبیه هیچکدوم از این حرف‌ها نیستی. تو شبیه اون لبخند پهنی بعدِ خوندن هر نامه‌. شبیه حالِ خوب اون ویسِ خسته‌ای بعدِ هزارسال بی‌خوابی. شبیه اون نارنجی دلخواهی وسط رنگ بازی‌های پاییز. شبیه اون شعری که وقتی یادم میره، تو هیچ سرچ‌ی بالا نمیاد.. که من گاهی دوست دارم فکر کنم شعر رو فقط برای من فرستادی. من اما شبیه اون آدم ترسویی‌ام که همیشه دور ایستاده. اون که هربار با تشویش از تو می‌نویسه. مطمئن نیستم این‌بار جمله‌ای رو حذف نمی‌کنم اما دوباره می‌نویسم "سلام. دیشب خوابت رو دیدم. می‌خواستم بگم امروز همش تو فکرت بودم. کاش تو هم می‌تونستی فکرم‌و بخونی، بفهمی تو کله‌ی من چی می‌گذره. اما خب نمیشه. نمیشه و خیلی حرف‌ها هم گفتنی نیستن.. فقط، من امروز حال بهتری داشتم. همین."