361
ف یه عکس برام فرستاده، نوشته: فکر کردم اگه بگم ازتون عکس گرفتم دعوام میکنی، ولی اینو اونروز گرفتم. عکس رو باز کردم. خودم و نانی رو دیدم وسط یکی از جنگلهای رشت! بهارِ امسال.. حس کردم قلبم برای چندلحظه متوقف شد. بغض کردم. دلتنگ شدم.. چندبار دیگه عکس رو نگاه کردم، بعد برای ف نوشتم: کی از این کارا دست برمیداری؟.
نوشت: هیچوقت. عکس به این قشنگی.. دلت میاد ذوق نکنی؟
گالری ف پره از عکسهای یهویی و یواشکی! اما برای من اینکه یکی یواشکی ازم عکس بگیره و بعدن بهم نشون بده هیچ موقع عادی نمیشه. هربار تماشای خودم وقتی تو عالم دیگهای بودم، همونقدر برام عجیبه که دفعههای قبل بوده. هربار به خودم نگاه میکنم و فکر میکنم اون لحظه داشتم چی میگفتم یا به چی فکر میکردم؟ غمگین بودم یا خوشحال؟ امیدوار بودم یا ناامید؟ عاشق بودم یا بیزار؟ بیشتر وقتها هم یادم نمیاد کدوم یکی از اینها بودم..
حالا چندساعت گذشته، دوباره عکس رو باز میکنم و سعی میکنم یادم بیاد داشتیم چی میگفتیم.. یادم نمیاد اما خودم رو جوری میبینم که انگار داشتم میخندیدم. نمیدونم، شاید هم دارم اشتباه میکنم..
بهقول حسین غیاثی:
«ما همیشه فقط یه تصویریم
حرفامونو بیصدا گفتیم
از رو عکسا کسی نمیفهمه
قبل و بعدش به هم چیا گفتیم.»
شاید دوست دارم تصور کنم که داشتم میخندیدم! چون نانی بیشتر وقتها منو میخندونه و چون وقت گذروندن باهاش به آدم خوش میگذره؛ مثل همهی لحظههای خوبِ کوتاه و پیوستهای که باهاش میگذرونم، و مگه دوستی چیزی جز اینهاست؟