چاوشی از صبح توی سرم دزیره را می‌خواند. ارتباطش را نمی‌دانم اما شاید حسن ختام مناسبی باشد برای پاییز و خداحافظی با روزهای غمگینِ آمیخته با خوشی‌های کوچک که زنده نگه‌ام داشتند. پاییز را با دیدار نانی در گیلان شروع کردم. در خیابان‌های شلوغ با فری قدم زدم و خنده‌های بلند سر دادم، از آن خنده‌هایی که وقتی تنها می‌شوی شادی فروکش می‌کند و غم جایش را پر می‌کند. یک روزِ تمام، از تولد زاموفیلیای کوچکی که در گلدان نشاندم، ذوق زده بودم. تمرین دل کندن و رها کردن را از سر گرفتم. تلاش کردم بهتر زندگی کنم. بیشتر از قبل رستاک گوش کردم. سریال‌های خوبی تماشا کردم. آذر را تا به اینجا، بی‌هدف اما مستمر زبان خواندم چون تا مادامی که چیزی یاد می‌گیرم حالم با خودم بهتر است. این پاییز هم دارد تمام می‌شود و روی هم رفته، بیست و هشت سال و چهار ماه گذشته و هنوز دارم برای بهتر شدن رابطه‌ام با مامان تقلـا می‌کنم.. و در نهایت آخرین روزهای پاییز را هم با دیدار نانی به پایان رساندم. دیروز در آخرین جمعه‌ی پاییزی که می‌توانست سراسر غمگین باشد چندساعتی را با نانی گذراندم، هر چند که آغوش خداحافظی به خودی خود غم‌انگیز است.. دیدار دوباره‌اش اما برایم اتفاق مبارکی بود. شب است. چاوشی هنوز دارد می‌خواند اما کاش بگذارد امشب کمی زودتر خوابم ببرد..