319
عزیز من؛
امروز دو سال از اولین یادداشتی که برایت نوشتم میگذرد! چرایش را هیچوقت نپرسیدی، من هم هیچوقت نگفتم. یعنی اگر هم میپرسیدی جواب مشخصی برایش نداشتم. هنوز هم ندارم. اما یک روز انگار که بیهوا مچم را گرفته باشی، پرسیدی هنوز هم برای من مینویسی یا..؟خیلی خجالت کشیدم تا چرایش را توضیح دادم! آخر من مال این حرفها نبودم. هنوز هم نیستم.. من آدم از دور تماشا کردنم، آدم دیر به همه چیز رسیدن و هی لفتش دادن و آخر هم هیچکاری نکردنم. اما اینبار بند را آب دادم! خاطرت هست؟ گفتی عزیزم چقدر شجاع و جسوری..! بعد برایت از خیابانهایی که با هم قدم نزدیم نوشتم. از دستهایی که هرگز توی دست نگرفتم، از آغوشی که حسش نکردهام.. از تنهایی و رنج نخواسته شدن نوشتم. در میانهی جنگ از عشق در خونینترین روزها برایت نوشتم و از جزئیات.. از چین دور چشمهایت وقتی میخندی. از حالت چهرهات وقتی توی فکر میروی. از قصهی ناتمامم، از ترانههایت و از بوسهای که هیچوقت رخ نداده نوشتم.. آن لبخندها، آن شادکامیها و حس خوب بعد از خواندن نامهها نوشجانت عزیزدلم، اما نمیخواهی بگویی دوستم داری؟