410
یک.
«ته ته تهش، تنها کسی که تو بدترین شرایط و مزخرفترین حال تحملم میکنه و با گندترین اخلاقهام کنار میاد و میگذره، مامانه!»
این دوخط رو مدتها قبل توی نوت گوشیم نوشته بودم و هربار بهش برمیگشتم تا ببینم همینطوره یا نه!
حالا یکسال و نیم از روزی که با دکتر اِس درمورد مامان حرف زدم میگذره. گفته بودم نمیتونم شرایط رو تحمل کنم یا تغییرش بدم. گفته بود: تو نمیتونی مامانتو تغییر بدی. پس از خودت شروع کن، اگر قراره چیزی رو عوض کنی.. اونروز ما خیلی حرف زدیم و بعدش من بارها به حرفهای اونروز فکر کردم و موقعیتها رو تعمیم دادم. و حالا؟ دلم میخواد برم بشینم توو دفتر دکتر اِس و زار بزنم! بگم که مامان بالاخره خودشو وقف داد و زندگی داره یهکمی باهام بهتر تا میکنه. بگم که مامان تونست و من هنوز نتوستم، مثل تمام نتونستنهای زندگیم که از همهچیز عقبم انداخته. بگم که مامان تونست، چون مامانه..
دو.
اتفاق بامزهای که تازگی داره میافته اینه که دارم با تقویم میلادی کار میکنم! یعنی مثلن شما اگر تاریخ ویزیت دکتر دوماه پیشم رو از من بپرسی، احتمالن در جواب نگم یازدهم آبان! و نمیدونم هم چرا! :)))
مارس 2023 نوشته بودم «برای رها شدن، آروم گرفتن و شفای درون، باید بتونی بدون خجالت بنویسی و نترسی از قضاوت شدن.» و تقریبن از همون موقعها تصمیم گرفتم احساساتم رو بپذیرم، ازشون فرار نکنم و خجالت نکشم از نوشتن دربارهی چیزهایی که تجربه کردم و حالا کامنتهایی که از آدما میگیرم دربارهی اینه که «بعد از خوندن پستت با خودم فکر کردم که آیا من هم تجربهاش کردم یا نه؟»
و اینجا من معجزهی حرفهای خانم ادر لارا رو میبینم و برای نوشتن دربارهی احساساتم مصممتر میشم.
سه.
نمیدونم احوالاتم چهجوریه.. ظهر توی کانال نوشتم "کریسمسه، تولد جیززه، تولد خواهرمه و قراره برم عروسی." عروسی سین! همهچیز مرتبه، اوضاع آرومه و نمیدونم حالم چهجوریه اما وقتی فیلو میگه از صدات معلومه که خوشحالی، پس لابد همینجوریه، لابد خوشحالم.