دلم برای پژوهشگاه تنگ می‌شود. برای آن ساختمان قدیمی، درخت انجیر وسط حیاط، اتاق نشریه، برای آدم‌هایش.. برای آن گیت ورودی کوفتی.. نمی‌دانم لج کرده‌ام یا چه؟ و اگر بله، با چه کسی یا چه چیزی؟ نمی‌دانم در مسیر آنچه که می‌خواستم سرخورده شده‌ام یا چه اما تصمیم گرفته‌ام بعد از این پروژه‌ی دیگری قبول نکنم. شاید یکهو غیبم بزند. مثل عادت زشتی که همیشه داشته‌ام؛ اما دلم برای پژوهشگاه تنگ می‌شود.. دیشب ف گفت فلـان روز قرار است با بچه‌های شرکت برویم کویر. می‌آیی؟ آمپرم رفت بالـا. می‌خواستم بگویم پول ندارم. دیدم دارم. اما سفر با آدم‌های غریبه را دوست ندارم. نوشتم پول ندارم و صفحه‌ی چت را بستم! بعد تا صبح خوابم نبرد و فکر کردم چرا هربار باید شرایطم را برای رفیق ده ساله‌ام توضیح بدهم؟ در شب بیداری امشب می‌خواهم ادامه‌ی بی‌نازنین کیوان ارزاقی را بخوانم. پیش از این شوراب او را خوانده بودم. سوژه‌‌‌ی قصه‌هایش مهاجرت و پیچیدگی روابط آدم‌ها در دنیای امروز است. بی‌نازنین با ارسال یک ایمیل به ظاهر اشتباه شروع می‌شود و متن کتاب تمامن ایمیل‌هایی است که بین شخصیت‌های قصه رد و بدل شده. کاش بعد از دو صفحه خواندن خوابم ببرد. کاش امشب زودتر بخوابم.