عزیزم سلام

مدت‌هاست که برایت چیزی ننوشته‌ام و منظور از چیزی، نوشته‌ای است که درخور باشد، که احساسات را ورای چیزهایی که در پس کلمات پنهان شده‌اند، منتقل کنند. بی‌شک کلمات همان مامن‌هایی‌اند که وقت دلتنگی به آنها پناه می‌آوریم و به قول ابراهیم سلطانی اگر کلمات نبودند از اندوه مرده بودیم. من اما تمام مدت، میان اندوه و استیصال دست و پا می‌زدم چرا که برای ابراز آنچه بر من می‌گذشت، کلمه‌ای پیدا نمی‌کردم و اگر هم پیدا میشد، واژه‌ها کنار هم قرار نمی‌گرفتند.. ساعاتی از امروز، در جدال میان نوشتن و ننوشتن بودم. بعد برای اولین‌بار نامه‌های قدیمی‌ ناتمام‌ات را باز کردم. در یکی از نامه‌ها، نوشته بودی «سلام سرنگی حاوی امید است. فقط مرگ را به تاخیر می‌اندازد و رنج را طولانی‌تر می‌کند..» اما کاش این‌‌ها را زودتر خوانده بودم عزیزدلم. کاش زودتر می‌فهمیدم که پیش از آغاز هر سخن، با سلامی دوباره، در واقع مرگ را به تعویق می‌اندازم و رنج را تا ناکجا آبادی می‌کشانم که دیگر کلمات هم از ابراز آن ناتوان می‌شوند.. دقایقی از روز را به تو فکر می‌کنم و به اینکه اوقاتت را چگونه می‌گذرانی. به اینکه چندمین روزی است که از تو بی‌خبرم و هنوز نامه‌ای برایم ننوشته‌ای. سوال بی‌پاسخ روزهای اخیر را با خود زمزمه می‌کنم که آیا لایق این بی‌مهری بوده‌ام یا نه؟! عزیز من، سرنگ حاوی امید مدت‌هاست که خالی شده و جایش را به بادی داده که هربار مرا به این‌سو و آن‌سو می‌کشاند. رنج انگار دارد بخشی از وجودم می‌شود و من این را نمی‌خواهم. هرگز این را نمی‌خواستم و حالا در این لحظه، دارم به ننوشتن فکر می‌کنم. گرچه، اطمینان ندارم و شاید همین فردا نامه‌ی بعدی به دستت رسید. شاید برای مدتی چیزی ننویسم. شاید هم برای همیشه از نوشتن نامه‌ها دست بکشم.. اما به رسم همیشه نامه‌ام را با سلام آغاز کردم، شاید روزی امید میان ما جوانه زد؛ کسی چه می‌داند..

قربانت، حدیث.