313
صبحِ بعد از تولدم، مثل باقی روزها، صبحانه خورده و نخورده سراغ گلدانها رفتم. پشهی سفید داشت دمار از روزگارشان درمیآورد و هر روز تعدادشان بیشتر میشد. ناامید از تمام راههایی که تا آن روز رفته بودم، دکمهی ریکورد را نگه داشتم و پس از شرح حال کوتاهی از فری پرسیدم حالـا باید چکار کنم؟! بعد صفحهی چت نانی را باز کردم و علیرغم اینکه شکستن سکوت چند روزه برایم سخت بود، تولدش را با ویس تبریک گفتم. عصر آن روز بعد از توصیههای فری در خصوص گلدانها، از بهترین دکترهای مغز و اعصابِ شهر گفتیم و تجربهام از مصرف سرترالین را با او به اشتراک گذاشتم! شب، نانی پیشنهاد داد که ماهی یک نامهی کوتاه برای همدیگر بنویسیم و من پذیرفتم. گرچه روزهای اول برایم اتفاق جذابی نبود حالـا اما فکر میکنم حالم را خوب میکند و محرک ارزشمندی است برای نوشتن و دور نشدن از کلمات. نامههایی که برای شاعر مینویسم، همچنان بر قوت خود باقیست هر چند که مدتهاست کلمات از ذهنم فرار میکنند و چیز درخوری ننوشتهام. دیگر اینکه؛ حالِ ف، بعد از اولین جلسهی فیزیوتراپیاش را پرسیدم. کمی بعد، از تراپی و جلسات مشاورهاش برایم نوشت و گفت قرصهایش را شروع کرده و اوضاع کمی آرامتر است. در اینستاگرام، عکسهای یکسالگی باشگاه ال را ورق زدم و یادم آمد پارسال در افتتاحیهی باشگاه نبودم و یک هفته بعد از قتل مهسا، با چشم روشنی به باشگاه رفتم و بعد با دخترهای باشگاه نشستیم و یک دل سیر گریه کردیم.
به ژیپسوفیلـاهای روی میز نگاه میکنم که ف سال گذشته به مناسبت تولدم برایم خریده بود و تنها یکماه برای چشیدن بیست و هفت سالگی فرصت داشتم چرا که باقیاش را عزادار بچههایمان بودیم و نفهمیدم بیست و هفت سالگی چگونه گذشت. لـا به لـای مرور گذشته، بهنام تماس میگیرد و دقایقی را با هم صحبت میکنیم. در ده روز گذشته، دو سه مرتبه تماس گرفته و این برای من و دیگر کسانی که بهنام را میشناسند اتفاق عجیبی است! اخیرن با شکلی از تغییر در روابطم روبرو هستم که گمان میکنم روی لبهی نازکی از جوانی و بزرگسالی راه میروم.