175
بهـارِ 96 یه همچین روزایـی نوشته بودم بلد نیستم خودمو کنتـرل کنم . در مواجه بـا سختی ، زورم
به خودم نمیرسه و این عصبـانیـم کرده . | هنـوز هم همان .. شایـد کمی آرام تـر از یک مـاه قبـل .
یه جـایی ، درکِ این مسئله که چقدر درونـم خشمه ، مقصرم همه و هیشکیه ! و اینکه
واقـعا دیگه زورم به خودم نمیرسـه ، عصبـانی تـرم کرد . تنها راهی که به ذهنم رسید موسیقی رو
جدی گرفتن بود . تصمیـم یهـویی و آنی رفتـن سـراغ ساز . غبـارِ نشسته روشُ گرفتـم و کوکش
کردم ! دیـروز ، در اولیـن جلسه ی کلـاس وقتـی که استـاد گفت سنتـور آرومت میکنـه ، تـو دلـم
گفتـم خیلی امیـدوارم ..
بـاور کنی یا نه ، دنیـا انقدر بـرای عدهای ساده و فهمیدنیـه که ازت میپرسن چرا بـرای خودت کاری
نمیکنی ، یعنی اونقدر زندگی بـراشون شفاف و اونقدر خواستن توانستنـه که احتمال میدن تـو میتونی
کلی خودت رو خوشبخت کنی و فعلـا دست نگه داشتی ، خوش بحال هر کی که بلد بود تقدیرش رو
سفارش بده ، ما بلد نبودیم | سبیـدو