همیشه همه جا وقتی حرف از دانشگاهم بود ، نوشتم و گفتم که چقدر ازش متنفرم اما امـروز جزء
معدود روزاییـه که فقط خاطراتِ خوب رو داره یـادم میاد و دلم خیلی گرفته .. دلتنگ اون روزا شدم .
چون دیشب داشتم آرشیو مهـر 96 رو مـرور میکردم . چون وقتی صبح که بیدار شدم ، بخاطر خوابی که
دیده بـودم لبخنـدی پهنـای صورتـمو گرفته بود که بیـا و ببین :)) . ظهـر به ف پی ام دادم که هم
حالشو بپرسم هم تعریف کنم که خواب دیـدم دکتـر اِس زنگ زده بهمون که بـریم پـژوهشکده ! در آنِ
واحـد گفت رضـا رو یـادته ؟ مُـرد ! :||
مردن اتفـاق عجیبی شاید نباشه این روزا امـا شوکه شدم . بـاورم نمیشد . روزای کانونُ یـادم میـاد
اوایـل دوره ی کارشناسی رو که خسته و کوفته بعد از کلـاس میرفتیم کانون . من ، ف ، داوود رضا
سعیـد محبوبـه .. غفور که خودش تنهـایی تیم بود که حالِ منـو بگیـره و باهام لج باشه تـا آخر . عصـرای
پاییـز و زمستون که هوا زود تاریک میشد ، مث دیوونه هـا اونهمه سراشیبی دانشگاهو با خنده و حرف و
گپ تـا پایین می اومدیم بعد سوارِ تاکسی و اتوبوس میشدیم تـا خودِ متـرو .
آدم می مونه چی بگه خیلیه که شب بخوابی و دیگه بیدار نشی . چیه ایـن آدمیزاد ..
دارم فکرمیکنم رفتن یه آدم چقدر میتـونه گذشته رو جور دیگه ای یادت بیـاره . جزء به جزئش رو ..امـا حالم
خوبه که تو اون روزا قدر خوشحالی ای که داشتـم رو میدونستم .
یکی دوساعت پیش محمد پی ام داد ! بعد از یکسال . فکرکنم آخرین باری که درموردش نوشتم اشاره
کردم به اینکه اون روزا حس کرده بودم و شنیده بـودم که محمد براش سوء تفاهم پیش اومده که
من بهش فکرمیکنم ! سر همین موضوع دیگه باهاش صحبت نکردم تـا امـروز .. پایان نـامه رو تموم کرده و
منتظر دفاعه . وقتی پرسید چیکارمیکنی و گفتم هیچی . گفت اونهمه شوق و ذوقت سر کلـاسا
اونهمه بـرو بیا با دکتـر اِس همش تموم شد ؟ چرا ادامه ندادی . | نمیدونم ! با اینکه امسال از ته دلم
دوست داشتم برم دانشگاه امـا نمیدونم چرا انقدر شل و وارفته شدم
امروز روزِ مـرورِ روزای گذشته و خبـر رسیدن از دانشگاهه . تـا آخر شب خدا بخیـر کنه ..