180

 

دورهمی خانوادگی و قرار امسال هم تموم شد.. 

سالهاست تلـاشمون اینه که ایـن روز رو همه کنـار هم باشیم، تحت هر شرایطی. کوچولـوهـای پارسال،

امسال نوجوون شدن. نوزادا بزرگتـر شدن و دیگه خونه رو روی سر میگـذارن بـا شیطنت هـاشون..

اکثـرِ ما جوونـا، عبـور کردن از ابتـدای جوانـی و عمـره که داره می گذره.. جا افتـاده تـر شدیم هممون..

نـذر روز اربعیـن، همه ساله مـا رو دور همدیگه جمـع کـرده خونه ی عمـه. حس میکنم امسـال همه چیـز

قشنگ تـره. شـاید چون تعدادمون بیشتـر شده، شلوغی هـا، صدای خنده ها، پـچ پـچ کردن هـا و

دوستـی هـایی که انگـار عمیق تـر شده.

- نشـان شخص مظلـوم نمـا امسال تعلق گرفت به وحید که از اواسط دورهمی همه به دنبـال کیس مورد

نظـر بـرای ازدواج نـامبـرده می گشتن چون به هرحال سن و سالی از ایـن پیـرمرد گذشته :))

- این جمع سال بعد و بعدتـر هم بمونه بـرامون الهی 💜 

 

179

 

همیشه همه جا وقتی حرف از دانشگاهم بود ، نوشتم و گفتم که چقدر ازش متنفرم اما امـروز جزء

معدود روزاییـه که فقط خاطراتِ خوب رو داره یـادم میاد و دلم خیلی گرفته .. دلتنگ اون روزا شدم .

چون دیشب داشتم آرشیو مهـر 96 رو مـرور میکردم . چون وقتی صبح که بیدار شدم ، بخاطر خوابی که

دیده بـودم لبخنـدی پهنـای صورتـمو گرفته بود که بیـا و ببین :)) . ظهـر به ف پی ام دادم که هم

حالشو بپرسم هم تعریف کنم که خواب دیـدم دکتـر اِس زنگ زده بهمون که بـریم پـژوهشکده ! در آنِ

واحـد گفت رضـا رو یـادته ؟ مُـرد ! :||

مردن اتفـاق عجیبی شاید نباشه این روزا امـا شوکه شدم . بـاورم نمیشد . روزای کانونُ یـادم میـاد 

اوایـل دوره ی کارشناسی رو که خسته و کوفته بعد از کلـاس میرفتیم کانون . من ، ف ، داوود رضا 

سعیـد محبوبـه .. غفور که خودش تنهـایی تیم بود که حالِ منـو بگیـره و باهام لج باشه تـا آخر . عصـرای

پاییـز و زمستون که هوا زود تاریک میشد ، مث دیوونه هـا اونهمه سراشیبی دانشگاهو با خنده و حرف و

گپ تـا پایین می اومدیم بعد سوارِ تاکسی و اتوبوس میشدیم تـا خودِ متـرو .

آدم می مونه چی بگه خیلیه که شب بخوابی و دیگه بیدار نشی . چیه ایـن آدمیزاد ..

دارم فکرمیکنم رفتن یه آدم چقدر میتـونه گذشته رو جور دیگه ای یادت بیـاره . جزء به جزئش رو ..امـا حالم

خوبه که تو اون روزا قدر خوشحالی ای که داشتـم رو میدونستم .

یکی دوساعت پیش محمد پی ام داد ! بعد از یکسال . فکرکنم آخرین باری که درموردش نوشتم اشاره

کردم به اینکه اون روزا حس کرده بودم و شنیده بـودم که محمد براش سوء تفاهم پیش اومده که

من بهش فکرمیکنم ! سر همین موضوع دیگه باهاش صحبت نکردم تـا امـروز .. پایان نـامه رو تموم کرده و

منتظر دفاعه . وقتی پرسید چیکارمیکنی و گفتم هیچی . گفت اونهمه شوق و ذوقت سر کلـاسا 

اونهمه بـرو بیا با دکتـر اِس همش تموم شد ؟ چرا ادامه ندادی . | نمیدونم ! با اینکه امسال از ته دلم

دوست داشتم برم دانشگاه امـا نمیدونم چرا انقدر شل و وارفته شدم 

امروز روزِ مـرورِ روزای گذشته و خبـر رسیدن از دانشگاهه .  تـا آخر شب خدا بخیـر کنه ..