183
امـروز و اینهمه جزئی نویسی فقط برای خودم جذابه .. خوندش ممکنه جالب نبـاشه
اواخـر هفته ی قبـل ف زنگ زد که هماهنگ کینم همدیگه رو ببینیم . تو مکالمه ها فهمیـدیم که چقدر
دلمون بـرای وجب به وجبِ انقلـاب تـا ولیعصر تنگ شده ! بـرای کتـاب فروشیـا ، همیشه ی خدا دوتـا
پایـه دوربیـن و مصاحبه ی خبـری تو این راستـه ، بـرای راه رفتن رو سنگ فرشای فخـررازی .. بیشتر
که حرف زدیـم دیدیـم چقدر بیشتـر از همیشه دلمون میخواد دکتـر اِس رو ببینیـم ! پس استثنـاعن
این دفعه رو ف هماهنگ کـرد :)) ساعت 7 از خونه بیـرون رفتم تـا خودمـو به ف رسونـدم 9 شد :|
قصدم ایـن بود که یه سبـد گل بخـریم و دستِ خالی نریـم . با پیشنهـادای ف که کتـاب بخریم و فلـان
و بیسـار ! تصمیـم گرفتیـم تراریـوم بخریـم آخه هیشکی انـدازه ی من نمیدونـه که دکتـر اِس چقدر
عاشقِ گل و گلدون داشتنـه :) اینـو زمانی فهمیـدم که بعـد از تحویل پایـان نامم ، براش برگ بیدیِ
بنفش خریـدم .
خب طبیعتـا مث همیشه استرس زیـادی داشتیم و هیچوقتـم نمیدونیـم از کجـا میاد اینهمه تـرس !
احتمـالـا بخاطرِ تیکه های کلفتیـه که بـارمون میکنـه و ما بی عار و دردیم و میخندیم 😂
برعکسِ انتظـارم ، از دیدنمـون خیلی زیـاد خوشحال شد و گل رو که روی میـز گذاشتم دیگه ذوق
مرگ شد گفت گلدون قبلیم چون دوسش داشتم بردمش خونه و خیلیم بزرگ شده الـان. من🤩
مث همیشه که میرفتیـم سالن کنفرانـس .. پرسیـد هنـوزم مث اونمـوقع بـاید به زور ازت حرف
بکشن ؟ بـا اشـاره ی سـر تـائید کردم . گفت این عـادت بـدت ـَم هنـوز داری 😂
کلی حرف زدیم . ده تـا یـازده و نیـم ! بیشتـرش رو خودش حرف زد البتـه ! اعتـراف کـرد :)) اینکه
تو این مدت در 5 سِمَت شغلی مختلـف* مشغول شده خوشحالم بـراش و ماشـالاش بـاشه جدا.
فکر و حال و هوای کار رو حسابی از سـرمون بیرون کرد . از درس که پرسید گفتم من از مـرداد
دارم میخونـم ولی به کسی نگفتم چون میترسم کنکور قبـول نشم :)) گفت اتفـاقا لزوما اونی که
همه ی مراحل تحصیلیشو پشت سرهم قبول میشه خوب نیست ، و اگه به من باشه که خوشم
نمیـاد از اینجور آدمـای کتابی و حفظی ولی اونی که چندسال وفقه می افته بین مقاطعش خب
تجربه ش بیشتـر میشه تعداد کتابـایی که میخونه .. آدم پخته تری میشه . نگـران نباش . بالـاخره
قبول میشی ولی ادامه بـده . مـن انگیـزم بیشتر شد :))
چقدر دلمون تنگ شده بـود هرسه ! کلی از خانواده* و دوستـا پرسیـد و چقدر خنـدیدیم !
توی این چندساله مـا میدونیم که سالـن دوربیـن داره ، امـروز حتی احتمال دادیم شنـود هم ! خب
یکی دوبـاری که نـزدیک بود بحث رو راه بنـدازه ، خیلی زودم جمع و جورش کرد 😂
در نهایـت دم در آسانسـور گفت ولی سعی کن از حالت درونگرایـانه بیـرون بـیای برونگـرا بـاش .
نمیتـونم :|
ساعت 12 و نیم هم بـدون برنـامه ی قبلی یهو دیدیم که وسطِ بـازار تجریشیـم .. پس زیـارتم
کـردیم و دوبـاره کلییییی حرف زدیم تا موقع خداحافظی . تو راه دیـدم که دکتـر اِس پیـام داده
تشکر کرده بعدم نوشته که بـرای هردوتـاتون فرستـادم که دعواتـون نشه :||😂 بعدم دوبـاره
پرسیـده چجوری ازش نگهداری کنـم ؟ . حالـا من گلُ از کتابفروشی خریـدم ! اسمشم نمیدونستم
سرچ کردم و اطلـاعات " فیتونیـا " رو بهش دادم . نوشته خیلی دوسش دارم امیدوارم بتونم ازش
خوب نگهداری کنم :))
ده دقیقه بعدش به ف گفته که با حدیث کلی حرف زدم بگو برات اسکرین شات بفرسته من حال
ندارم برای توهم تعریف کنم . راستی گوشیمم سالمه |توی سالن شیر ریخت روی گوشی گرونِ
شبیه من ـِش :|| / و من دارم فکرمیکنم به اینکه این همون آدم جدی و ترسناکِ کلـاساست ؟!
نیست ..
+ بعد از چندروز غصه ، به امـروز نیـاز داشتم .. آدم دوستـای قدیمی شو میبینه انگـار جونِ دوبـاره
میگیـره تا یه مدت سرحاله . بعد دوبـاره مث گل پـژمرده میشه .
+ تقریبـا از هرروزِ پرخاطـره ای یه پوشه به همون تاریـخ دارم . پوشه ی امـروزم پـر شد از عکسای
بدون صورت خودمـون ، خاطرات و اسکریـن شاتـامون
خدایـا بابت خنـده های امـروزم ممنونم ازت و شکـر بخاطر اینکه تونستـم یک نفر رو خوشحال کنم