پنجمین روزِ قرنطینه ، خاصه در ایـام عیـد :)) مونـدن تو خونـه بـرای من عادتـه و زیـاد اذییت

نمیشم امـا حقیقتـا دلگیـره .. ایـن تلفنی ابـرازِ دلتنگی کردنـه ، دیـد و بازدیـد با تمـاسِ تصویـری ..

خیـابونِ خلوت و کرکره ی پاییـنِ مغازه ها . قـرار بود ایـن ایام ، یه مدت از گوشی و فیلم و

سرگرمی های این مدلی دور بمونم ! که خب رسیدیـم به خونه نشینی و دانلـود مدامِ فیلم و سریـال

. تو تایمی که احتیاج دارم وقتِ بیشتری رو با دوستام بگذرونم و تنها نباشم ، برای زنده مـوندن دوری

بهتـرین انتخـابه . در عوض با اتفاقاتی دوست شدم که باهم غریبـه بودیم :))) صبحـا ورزش میکنم !

بیشتـر فیلم میبینم کمتر از قبل کتاب میخونم متاسفانه .. کتـابای کنکورم روی میـز بازه امـا یک

ماهه که چیـزی نخوندم . و دلیـل هردوشون اینه که واقعـا تمرکزم رو بـرای مطالعه از دست دادم ..

ذهنم نمیتونه متمرکز بشه. چند روز پیش به ف میگفتـم وسطِ اینهمه اشتبـاه ، ثبت نامِ کنکورم دیگه

چی بود آخه .. شاید نَـرم سر جلسه ! میگفت آزمونُ که میدی هیچ ، میشینی مقاله ای که دوسال پیش

قرار بوده بنویسی رو مینویسی !! من هیچ من نگـاه  این تهِ تهِ انگیـزه دادنِ ف بـود به مـن .. تو دلـم

گفتم مـن پذیـرفتم که پایـان دادن به اشتبـاه یا انتخـابم درست بوده و واقعـا واقعـا مشکلی باهاش

ندارم ، امـا دیگه نه تا ایـن حد عادی که بشینم مقاله بـرای پورتـال علوم انسانی بنویسم ! تمرکزِ دو

خط کتاب ندارم . مقاله ؟ -_- من حتی به دکتـر اِس نگفتم که ثبت نام کردم که ازم نتیجه نخواد ،

که دوبـاره برام اونهمه وقت بـرای برنامه ریزی نذاره و آخرشم هیچی به هیچی .. گفتم دکتـر اِس :))

ساعتـای آخرِ نود و هشت برام پیام تبرک فرستـاد تو واتس اپ و طبیعتـا مثل همیشه من مردم از ذوق.

من ؟ نمیدونـم .. واقعـا نمیدونم هنـوز درگیـرِ اون سِر بودنـه ام که فـائزه میگفت ، یـا نه حالت نرمالمـه !

 من فقط میدونـم دارم به زندگیـم ادامه میدم . روندِ زندگیم تغییـر خـاصی نکـرده جز اینکه دارم سعی

میکنم با کیفیت تـر ، خوشحال تـر و امیدوارتـر ادامه بـدم .. دومورد اول هیچ ربطی به حضور یا عدم

حضور میـم توی زندگیم نداره .. که بگم چه بهتـر شد یا چه بدتـر . مـن خودم خواستـم بهتـر زندگی

کنم .. و امیدوارتـر ! من داشتم تو ناامیـدی میمـردم و اینـو نمیخواستـم .. چندوقت پیش یه ناشناس

دریافت کردم که نوشته بود اگه قـراره کنـار کسی باشی و کسی کنار تـو ، بـاید باعثِ پیشرفت هم باشید ،

باید تو اوج خستگی و ناامیدی، انرژی و توان بـرای هم گذاشت .. در غیـر اون صورت اگه اون رابطه

تمومم بشه تو از هیچی جا نمونـدی | من این مدت احتیـاج به دلداری نداشتم ، عامل نمیخواستـم بـرای

غرقِ خاطرات شدن ، بـرای اشکی که هنوزم نریختم ! میخواستـم بدونم چرا انقدر آرومم .. پیام ناشناس

یکی از بهتـرین ها بود ، حالمو خوب کـرد . حقیقت اینه که من اونهمه پای رابطه ای مونـده بودم که در

طول مدتش و آخرش بشنوم نمیشه :)) و در طول اون مدت هربـار با کوچیکترین حرفی روبـرو میشدم

با جمله ی " خودت خواستی " و این برای یک رابطه ی دوطرفه جمله ی قشنگی نبـود .. من هربـار خرد

میشدم . و بیشتـر عزادارِ همین خودم خواستم ها هستم ! از خودم دلخورم بابتِ خواستن های بی پایه ..

زمانی ، با یکی از دوستانم قطع ارتباط کردم . اون روزها ناراحتِ رفتنش از زندگیم بودم و خلـاءش رو

احساس میکردم .. یادمه که همینجا نوشتم که بعد از گذشت یک مدت طولـانی فهمیدم که نبـودنِ اون

شخص به مـرور زندگیمو عوض کرده ، چون در طی دوستی‌مون واقعـا از زندگی دست شسته بـودم و

خسته ! نوشتم که گاهی رفتن و بـار بستنِ آدمها از زندگی ، جدای از روزهای خوبی که وجود داشته ،

فارغ از تمـام دوست داشتن ها و محبت ها ، یک شانس و فرصتِ دوباره ست برای ادامه دادن .. من

میخوام از این فرصت استفاده کنم ! در این مدت فهمیدم که من از یک رابطه ای بیرون اومدم که برام

خستگی ، استرس و ترس از آینده و زندگی کردن داشت . و حیف از تمام روزهایی که بابتشون حرص

میخوردم و میترسیدم .. حیف از لحظه هایی که به چشم میدیـدم تک تک موهام سفید شدن ..

البتـه که خیلی چیـزا یاد گرفتم.