207
بیست و پنج 🎂🍃
دارم آخرین روزها و ساعت های بیست و چهارسالگی رو میگذرونم ، بیست و چهارِ عجیب و غریب ..
بیست و چهارِ پـر از فراز و فرود. تو بـازه زمانی مرداد گذشته تـا یکی دوماه قبل، اونقدر عرصه برام تنگ
و نفس گیـر شد که میشه گفت بدترین و سخت تـرین طول عمرم رو گذروندم . بعدِ هر طوفان به خودم
می گفتم چطور زنده موندی ؟
بیست و چهارسالگی پُـر پـروپیـمونی داشتم به جهتِ اتفاقاتی که بـرام افتاد. یه بـار به شوخی گفتم
توی این یکسال قشنگ پوست انداختم ! پسِ هر ماجرایی که اتفاق افتـاد یه درس بزرگ گرفتم که بـا
لیـبلِ تجربه ی فلـان روز و فلـان ماجـرا، قاب شد یه گوشه از ذهنم که یـادم نـره چقدر رنج کشیدم بابت
بدست آوردن همچین تجربه ی زیستی! بـارها شکستم، به دفعات زمین خوردم و بلند شدم.
+ آرزوی انگار محال همه ی ساله ی من قبل از تولد، اینه که کاش یه مقدار بی تفاوت تـر نسبت به
همه چیـز باشم، عصبـانی و پُـر از خشم نباشم !