251
انقدر خبـری ازم نشد که دکتـر اِس خودش پیام فرستاد. گفتم "نمیدونستم بایـد چی بگم.. خورده تو ذوقم!" گفت منم انتظارشو نداشتم اما اصلـن تو ذوقت نخوره. میدونم ناراحتی. یه کوچولو استراحت کن و خوش بگذرون. بـرای سال بعد شروع کـن! نوشتـم "خسته شدم. نمیتونم". جواب داد: بیـخود. خستگی معنی نداره. من منتظرم بـیای پیش ما، همکارمون بشی.. من حواسم بهت هست. کمکت میکنم.
انتظـار همچین جوابی رو داشتم. اما من واقعن خستهام.. هیچ بـرنامهای برای سال بعد و حتی ماه بعد نـدارم!
+ [ سه شنبه چهارم آبان ۱۴۰۰ ]
|