267
یک
شب تولد شونـزده سالگی، به سرم زد فرم اهدای عضو پـر کنم. فکر میکردم زندگی یک سیکل تکراری و طبیعیِ تولد و در نهایت مرگه و چقدر خوبه که آدمها از خودشون یـادگاری بهجا بذارن. به خودم نگاه کردم دیدم هیچی از خودم ندارم، سنم هنوز خیلی کمه.. یه یادداشت نوشتم و گذاشتم لـابهلـای وسایلهام. چندسال قبـل، بعد از مدتها اون یادداشت رو خوندم، انقدر از عواطف و احساسات کودکانه سـرشار بود که دیگه سخت میشد باهاش ارتبـاط برقـرار کرد. انگـار یه چیـزهـایی این وسط، آروم و پیوسته، داشت تغییـر میکرد و اون تیکه کـاغذ کارایی خودش رو از دست داده بـود. بالـاخره کاغـذ یادداشت رو پـاره کردم.. ده سال از اون روزهـا گذشته و حالـا تو سراشیبی بیست و شیش، به خودم، به دستـام نگاه می کنم و می بینم هنوزم هیچی از خودم ندارم. سنم نه اونقـدر زیـاده که از همه چیـز دست بکشم و ناامیـد بشم و نه اونقـدر کمه که امیـدوار باشم به این روزهـا و جوونیم که داره میسوزه و هرگـز برنمیگـرده.. امـا فهمیـدم که زندگی خیلی شگفت انگـیز و حیرت آوره و یه سیکل تکراری نیست. زندگـی در عیـن سادگی، پیچیـده و بسیـار سخته، عمومـن غم انگیـزه، خسته کننـدهست.. عادلـانه نیست امـا هر لحظه تو رو بـا یه شگفتی مواجه میکنه و حالـا تو باید انتخاب کنی که چطور رفتـار کنی.
تصمیـم دارم یادداشت دیگـهای بنویسم امـا شرایـط و اوضـاع انقـدر بهم ریخته و آشفتهست که دیگه اطمینـان ندارم بعد از من، به دست خانوادهام میرسه یا نه.. نمیدونـم چند سال بعد، تو چه شرایـطی و به دست چه کسی خونـده میشه. نمیدونـم شبیه نـامههـا و یادداشتهـایی که از گذشتهها بـرای مـا به جـا مونـده، یادداشت من هم دست به دست خواهـد شد یـا نه، امـا ترجیـحم اینه که بنویسم..
دو
دوبـاره برگشتم به احوالـات دو سال قبلم. مضطرب، پریشـون و بغضِ مـدام.. آرشیو نود و نـه رو مـرور می کنم و حس می کنم چیـزی از اون روزهـا نگذشته، اصلـن فرصتـی برای نفس تـازه کردن نبـوده. همه چیـز انقدر تـازهست و غمانگیـز که تمرکـزی برای نوشتن جزئیـات ندارم امـا اوضـاع به همـون حالت سابق ادامه داره. ویـرانی پشت ویـرانی.. چهرهی مستاصـل آدمهـا، فیلم هـا و اخبـار تلخی که روزانـه داره دست به دست میشه و کشوری که دیگه افسـار همه چیـز از دستش دررفتـه.. اینا ترسنـاکه، عجیبه، غم انگیـزه..