280

+ صبحم رو با صدای بابا شروع کردم. بابا که معنی زندگیه. جونه، همه چیزه.

+ تلگرام رو باز کردم و پونزده‌تا پیام از دکتر اِس داشتم! آخرین پیام این بود که "ببخشید خیلی حرف زدم". قلبم ریخت از اینکه نکنه اتفاقی افتاده یا اشتباهی غیرقابل جبران کردم! انقدر بهم ریخته بودم که حواسم به سوالی که چندوقت قبل پرسیده بودم نبود و در واقع اونهمه پیام، در جواب سوالـاتم بود.. از اینکه هنوز همونقدر قدرت تحلیل دارم، کیف می‌کنم! از بحث در مورد مسائل مختلف لذت می‌برم. گاهی به خودم می‌گم "سالها از درس و دانشگاه فاصله گرفتی اما هنوز همون آدمی و این رو در موردت خیلی دوست دارم!"

+ هنوز سر شبه و بابا دوباره زنگ زده که باهام صحبت کنه. این یعنی خیلی دلتنگه، یعنی خیلی دلش گرفته، یعنی تنهاست و من دلم می‌خواد همین حالـا براش بمیرم💜

279

اخبار مربوط به اتفاق‌ها و جاهایی که دوستام متعلق به اونجا هستن رو با دقت و جزئیات بیشتری دنبال می‌کنم.. هر روز صبح با اضطراب اخبار رو چک می‌کنم و هرچندوقت یکبار وضعیت و شرایط دوستانم رو جویا میشم. اما از آخرین باری که به دکتر اِس پیام داده بودم و حتی سین نکرده بود، دقیقن یک هفته گذشته بود. کمی نگران بودم اما چون با فراموشکاری و بدقولی‌ش آشنایی دارم، خبری نگرفتم زنگ هم نزدم تا اینکه دیشب پیام فرستاد که چرا خبری ازت نیست اتفاقی افتاده؟ نوشتم"فایل آخر رو فرستادم و اطلاع دادم اما جواب ندادین، از اون روز یک هفته گذشته" خلاصه ساعت یازده شب! تماس گرفت گفت امروز چقدر با خانوم فلانی پشت سرت غیبت کردیم! من متوجه نشدم اما کاش خودت یادآوری کنی و فلان.." اما واقعن گذشته از اون روزهایی که فول انرژی مسئولیت دیگران رو هم انجام می‌دادم چه برسه به اینکه بخوام یادآوری کنم.. دیگه مدتهاست بابت کم‌کاری یا فراموشی دیگران خودم‌و اذییت نمی‌کنم.

+ دوتا مصاحبه‌ی جدید دارم. تو مغزم پر از همهمه‌ست و نمی‌دونم چجوری باید روی کار تمرکز کنم..