یک. واقعن دکتر لبخند هرروز یه ورق جدید برای سورپرایز کردن و ریزوندن برگ‌های آدم رو می‌کنه! امروز زیر لیوانیِ بافتم رو برداشت، موشکافانه نگاه کرد بعد پرسید خودت بافتی؟ گفتم نه، چطور؟ گفت «آخه من بافتنی می‌بافم! یه‌کم با قلاب برام سخته اما چیزای زیادی با میل بافتم!!» به‌قول دهه هشتادی‌ها: وات د هل؟! چجوری تونستی جلیقه و پتو و پتوی نوزاد ببافی مرد؟ و اصلن چرا؟!

دو. بدجنسیه اگر بگم چقدر دلم می‌خواد زودتر اون‌روزی برسه که جیم تعلیق و برکنار بشه؟ خب باشه! دلم می‌خواد اون‌روز بگم: یه مجموعه از رفتنت یه نفس راحت می‌کشن! گر چه لزومن قرار نیست انسان بهتری جایگزین بشه اما می‌تونم امیدوار باشم که با یک مرد به جای جیم همکاری خواهم کرد، نمی‌تونم؟ واقعن تاب آوردن توو محیطی که جمعیت زن/مرد غالب باشه رو نمی‌تونم، دست‌کم با مردها بهتر می‌تونم کنار بیام..

سه. دوباره افتادم تو لوپ تکراری و آزاردهنده‌ی از دست دادن. کم‌رنگ شدن‌. کمتر حرف زدن با آدم‌ها و بیشتر حرف زدن با خودم.. خسته کردن و خسته شدن. به احتمال از دست دادن فیلو فکر می‌کنم، گم می‌شم وسط مه غلیظ زمستون و یخ می‌زنم کم‌کم..