بالای ده‌‌بار از صبح یاد فری افتاده بودم و فکر کرده بودم امروز نه اما خوب می‌شود اگر شنبه، وسط کار که فرصت کردم به او زنگ بزنم و حالش را بپرسم. اما عصر با یک شماره‌ی ناشناس تماس گرفت. گفتم امروز خیلی توی فکرت بودم. گفت من خیلی حالم بده.. پرسیدم کجایی؟ صدات خیلی ضعیفه. بلند، واضح و رسا گفت: ‌میگم خسته شدم، هیچی درست نمیشه. می‌خوام خودکشی کنم. رگ‌های سرم تیر کشیدند. برای چندثانیه احساس کردم هوا برای نفس کشیدن نیست. گفتم تعریف کن.‌ و پانزده دقیقه طول کشید تا چیزهایی که به فاصله‌ی یک‌هفته از تماس قبلی‌‌مان اتفاق افتاده بود را بگوید. آخر سر دوباره با خنده گفت دفعه‌ی بعد اگر زنگ زدی، ممکنه تا اونموقع خودکشی کرده باشم.

پیش از این، نسبت به «خودکشی می‌کنم» از سمت ف تروماتایز شده‌ام.. و حالا دوباره اضطراب به‌ جانم افتاده. مثل یک جنین چندماهه وسط فرش توی اتاق، توی خودم مچاله شده‌ام. به فری فکر می‌کنم و به احتمال نبودن او. او که می‌گفت سال‌های دبیرستان را دلش می‌خواسته با من دوست باشد اما همکلاسی‌مان مانعش می‌شده! او که خودخواسته مدتی از زندگی‌ام رفت و دوباره برگشت. به او که جلوی در بیمارستان با هم سیگار کشیدیم. او که ساعت‌ها زیر سِرم، بالای سرش نشسته‌ام. او که با ذوق لباس‌های یک‌جور می‌خریدیم. به او که طلب حساب چند میلیونی‌ام را زنده کرد. او که یک ظهرداغ تابستان جلوی در خانه‌ام منتظر ایستاد تا وقتی در را باز می‌کنم توی بغلم گریه کند. به او که با هم رقصیدیم.. او که بعد از ۱۵ سال هنوز یک عکس مشترک با هم نداریم! به او که همیشه گفته آدم امن زندگی‌اش هستم اما هیچوقت فکر نکردم او‌ متقابلن برای من امن باشد.. نمی‌دانم چرا اما گاهی نسبت به این مسئله احساس شرم می‌کنم!

گفت دفعه‌ی بعد اگر زنگ ‌زدی ممکنه تا اونموقع خودکشی کرده باشم، راستی اصلن نمی‌دونم چرا از هجدهم نوزدهم جون سالم به در بردم و بعد خندید. فکر کردم اگر بگویم: به من، بعد از خودت فکر کرده‌ای؟ خیلی خودخواهانه باشد.. نمی‌دانم، لابد هست. جوری است که آدم فکر کند در نهایت داری به خودت فکر می‌کنی.. پس فقط گفتم: گوه نخور!

نمی‌دانم باید چکار کنم. نمی‌دانم باید بی‌فردایی و تعلیق و جوانی بر باد رفته و درک رنج بزرگ را چه‌طور به‌شکل کلمه و شاید مرهم دربیاورم که کمتر لبه‌ی تیز داشته باشد. که توی زخم ننشیند و زخم را تازه‌تر نکند.. برای فری می‌نویسم: «زنده بمونی‌ها، ماه دیگه تولدمه می‌خوام دعوتم کنی خونه‌ات» و صبر می‌کنم که امروز تمام شود..