بعد از خیش کردن امور مالی و حراست و مشاور رئیس و روابط عمومی، در غیرمنتظره‌ترین حالت ممکن (برای دکتر اِس) مسئول دفتر در اتاقش رو باز کرد و گفت (من) اومده! و اینه که رئیس، درحالی که کرک و پرش ریخته بود، با پایی که تازه جراحی کوچیک روش انجام داده لنگان لنگان اومد به استقبالم. گفت: اتفاقن دیروز توو فکرت بودم، گفتم چرا چندروزه از حدیث خبری نیست.. گفتم: اومدم حرف‌های در گوشیِ کاری بزنم. گفت: جون دلم؟ و این‌بار دیگه کرک و پر من ریخت! پرسید اوضاعت با جیم خوبه؟ گفتم: اتفاق جدیدی افتاده؟ چون دوهفته‌ست که اصلن با من صحبت نمی‌کنه! گفت: یکی دوماه دیگه رو صبر کن، قراردادش که تموم شد می‌فرستمش بره. و حقیقت اینه که من دلم برای جیم می‌سوزه.. آدم تحصیل کرده‌ی باهوش و خلاق اما فاقد ادب و شخصیت، که هرجایی مشغول به‌کار بشه سیستم رو به‌هم می‌ریزه..

قبل از رفتن، دوبار با تاکید عاجزانه! ازش خواستم صبرکنه تا چندساعتی از رفتن من بگذره و بعد کاری که باید رو انجام بده تا از تکرار اتفاقات قبلی جلوگیری کنم! از اینکه بقیه بهم تیکه‌ی سفارش شده‌ی ریئس رو بندازن یا مثل دفعه‌ی قبل سرم داد و بیداد کنن!

- مهندس میم عزیزم رو هم دیدم. محکم بغلش کردم، تایمم کم بود و کم صحبت کردیم اما قوی بود. قوی و دلگرم کننده.

- دکتر اِس گفت زیاد نزدیکت نمی‌شینم چون یه‌کم سرماخوردم و حالا توو ساعت‌های پایانی شب حس می‌کنم گلوم درد می‌کنه!

- به‌جز وقت‌هایی که توی خونه‌ام، حالم خوبه..