433
برای تو؛ که همهی این سیصد و چند روز توی گوشت زمزمه کردم که سی سالگی یعنی زن روز بودن!
سلام! این دومین نامهی من به توعه. به خودم؛
توو سی سالگی، خودم رو یه جور دیگهای شناختم./ اولین نشانههای عبور بابا از میانسالی رو دیدم./ از فیلو یاد گرفتم که حرف بزنم اما هنوز مطمئن نیستم که بتونم از پسش بربیام!/ فهمیدم که نباید در حضور آدمها، بلندبلند فکر کرد./ دکتر اِس بهم کمک کرد که جایگاهم رو شاید نه به لحاظ سطح، که به لحاظ کارایی بشناسم./ از مردها به کل، حتا از پدرم که میپرستمش، ناامید شدم./ توو فضایی که دوست داشتم و در انتظارش بودم کار و رشد کردم./ توو سی سالگی واسطهگری دوتا نرهخر گنده رو کردم که یک مراسم مهم رو بههم نریزن!/ مراحل شستن متوفی رو دیدم. به بدنش کافور زدم./ ابرهای ادامه تحصیل و فکر کردن به رفتن رو هی از ذهنم کنار زدم و هی برگشتن../
ممکنه این لیست رو تا چهل و اندی روز دیگه آپدیت کنم اما میدونم دیگه هرگز نمیتونم به این روزها برگردم؛ و بدون که دلم خیلی تنگ میشه برای این ورژن از تو..