از هفته‌ی قبل تا امروز، گاهی که یاد خانمِ همکار می‌افتادم به این فکر می‌کردم که باید چه اسمی براش انتخاب کنم! امروز حین صحبت، درحالی که متمرکز به چشم‌هاش نگاه می‌کردم فکر کردم شاید «متولد ۶۳» اسم مناسبی براش باشه! هرچند، اگر وبلاگم رو می‌خوند دیگه اسم رمز گذاشتن و این داستان‌ها کاربرد خاصی نداشت!

هفته‌ی قبل که نشسته بودیم به چای خوردن، گفت: دیدم و شنیدم که خوب می‌نویسی، جایی هست که بشه نوشته‌هاتو خوند؟ گفتم: وبلاگ دارم. و در لحظه گوگل رو باز کرد تا آدرسم رو بهش بگم!! گفتم: روزمره‌ و شخصی‌نویسیه! ارزش چندانی نداره اما تا دلت بخواد قصه تو سرم دارم برای گفتن و نوشتن اما نمی‌تونم! گفت: نویسنده‌ها اینجوری‌ان. نمی‌تونن، بعد یهویی می‌تونن! و بعد خندید. دندو‌ن‌‌های خرگوشی‌اش از لب‌هاش بیرون زدن. راستش خیلی نفهمیدم چی میگه!

امروز دوباره تایم ناهار رو با هم گذروندیم. من هسته‌های لیمو ترشم رو بیرون می‌ریختم و اون از ایونت‌های جدید می‌گفت تا بالاخره حرف‌ به جایی کشیده شد که می‌خواستم! شاید هم خودم بحث رو به اونجا رسوندم! نمی‌دونم.. گفتم: شگردت چیه که تا درخواست میزنی اجرا میشه؟ گفت: روابط و اخلاق‌مداری! گفتم: پس احساس می‌کنم چون با جیم بیشتر از بقیه در همکاری هستم من رو هم به چشم اون می‌بینن، حس می‌کنم همکارها از منم بدشون میاد.

زنی نه گذاشت، نه برداشت، گفت: «ازت که بدشون میاد! ولی چرا فکر می‌کنی بخاطر جیمه؟ و‌ یک درصد فکر نکردی بخاطر اینه که آشنای رئیسی؟!» هیچ‌چیز این جملات عجیب نبود اما لبخند روی لبم خشک شد.. انتظار این حجم از رک بودن رو نداشتم :))) ادامه داد که: کل سازمان می‌دونن که تو آشنای رئیسی. مشخصن می‌دونن که بدون رزومه و‌ بدون مصاحبه وارد شدی. نیروی طولانی مدت و‌ تمام وقتی و قرار نیست بری، مگر به خواست خودت. گفتم: من که نمی‌خواستم همه بدونن. گفت: دکتر اینجوری معرفیت کرده، خواست خودش بوده. گفتم: راستش می‌دونستم دلیل اصلیش اینه اما می‌خواستم به روی خودم نیارم، انگار نیاز بود که یه‌نفر از بیرون افکارم رو تایید کنه. گفت: خب من تایید کردم خیالت راحت!

بعد فکر کردم: اگر مبنا رو بر آشنای رئیس بودن هم بگذاریم، مگه‌ نباید درخواست‌های من هم زود انجام بشه؟! اما حرفم رو خوردم.. ادامه ندادم..