138
خب . پـرونده ی کارشناسی بـا همه ی فراز و فـرودهاش بسته شد :) آخرین بـاری بود که به عنوان
دانشجو وارد شدم و دیگه کـارت ندارم . چرخ زدم تو تمـامِ راهروهـا و قسمتـایی که بـاید . تمـامِ مسخره
بـازی های منو ف تو کلـاسِ 122 ، روزای اولِ آشنایـی بـا دکتـر اِس . ارائـه ی اقتصـادِ کلـاسِ 105 ..
107 ــِـ رَوش ، روزای یخ بندون و تـا تـاریکیِ هوا تـو کلـاس حبس . پـارکینگ حتـی ! 😆 دفتـرِ اساتید
که بـارها پشت درای شیشه ای نشستیم و از دغدغه هامون گفتیـم . همکـار شدیم .. دوست شدیـم .
راهروی طبقه دوم که گمش کردم و بعد ک رسیـد کلی مسخرم کرد که تـو آدرس خنگـم ..
بـه عقب که برمیگـردم ، غیـر از وجودِ دکتـر اِس و خانوم دکتـر رفیعی ، هیچیِ دوران لیسانـس بـرام
خاطره انگیـز و لذت بخش نبود .. همیشه میخواستـم زودتـر تموم بشه !
کتـابخونه ازم خواسته پایـان ناممُ در اختیـارشون بذارم . از خیلی پیشتـر گفته بـودم که حتمـا این کـارو
خواهـم کرد اما در صورتـی که استـاد راهنمـام اونـی بـاشه که بـاید ! و خب الـان بـا تمـام نقـاط قوتِ
کـارم ، راغب به انجـامِ ایـن کار نیستم و خلـاصه بهونـه آوردم که نمیتـونم و شـاید بعدها آوردم !!