دیـروز ف گفت که واسم بلیـط گرفته . لـاتـاری .. بعد از فیـلم رفتیم بـاغ و در نهایت خونه . برای ف

فرستـادم : ببیـن ما هنـوز پـاهامونو از لبه‌ی پشت‌ بوم آویـزون نکردیم ، دراز نکشیدیم رو خرپـشته‌ که

دنبـالِ ستاره‌‌ی خودمون بگردیـم . بگی ستـاره ی من همونه که داره دور اون کوتـوله سفیده می‌گرده .

هنوز همه‌ی کاشیـای انقلـاب تـا فخر‌رازی رو نشمردیم . نرفتیـم نگارخونه ولیعصر و زیـر ستونای پهن‌ش

پناه بگیریم تـا بـارون شدیدی که می‌آد تو ایستگاه بی‌آرتی خیس‌ مون نکنه . هنوز تو زیـر گذر ولیعصـر

گم نشدیم ، که بگی بـابـا چهار راه که شرق و غرب نداره . مبدا تو نیستی مگه ؟ هنـوز بـرام توییکس

نخریدی که من پـوستشو صاف کنم بذارم لـای دفتـرچه خاطراتـم . هنوز نـرفتیم رو اون دوتـا صندلی زیـر

راه‌ پله تو لمیـز بشینیم . بعد تو بگی می‌دونی چیه اینا نمی‌فهمن اگه زلزله بیـاد همه کتـابـای این کتاب‌

خونه گندهه می‌ ریـزه رو سرشون . همشون بـاید بیـان زیـر راه‌پله قهوه بخورن که امن باشه . بگی اگه

قرار باشه کتـاب بخوره تو سرم موقع زلزله ، دوس دارم مال شاملو باشه . اونجاش که نوشته : تو خوبی

و این همه‌ ی اعتـراف‌هاست منم بگم من دوس دارم مال من اخوان باشه . اون‌جاش که نوشته : هر

کسی یک دلبـر جانانه دارد من تو را | از کانالِ فاوانیا

و سرِ فخررازی و اولین بـاری که اونجا گم شدیم ، چقدر خندیدیـم .