168

 

دیـروز کلـی با ف حرف زدم و بعـدم محمد ، یه جـایی لـازم دونستـم بگم که دیگه تنهـا نیستم

فقط نه بخاطـر اینکه هرشوخی ای نکنه یـا مدام نخواد بریـم بیـرون ، نـه .. ولـی بـاید میگفتم 

دیشب اِل حالمُ پـرسید .. خبـرِ جدید اینکه مهسـا داره ازدواج میکنـه . وقتی گفت بـا یکی از 

پسـرای کلـاس که تـرم بـالـایی بـود ، یعنـی یـا ن ! یـا حمیـدرضا

و چقد عجیـب و دور از تصور که بـا حمیـد ! تـا دیـر وقت بـا اِل حرف میـزدم  ..

از صبح بـا غم عجیب و ترسنـاکی بیـدار شدم که کم پیش میـاد اینجوری دلـم آروم نبـاشه ..

آخریـن بـار شمـاره 207 بـود | کاش اتفـاق بدی نیـافته 

 

167

 

با صدای رعـد و برق بیـدار شدم . ساعت از پنج گذشتـه بـود . زیـرلب کلی غـر زدم اولِ صبحـی

چون دیگه میدونستـم حالـا که بیـدارشـدم خواب بی خواب . میدونستـم یک ساعت بعدش زنگِ

بیـداریِ درده !

خیلی احسـاس خستگی و درمونـدگی میکنم .. لعنتـی تـرین روز تـوی یکی دو مـاهِ اخیـر دیـروز

بـود جدای از گـردن درد ، سـردرد و بی حالی که نمیذاشت هیچ کـاری انجـام بـدم . اِل میگفت

تـازه بعد از اون یه هفتـه ی مـزخرف آدم انقـد ضعیف میشه که جونِ نـداره تکون بخـوره حتی ..

 تحملـم هرروز کم و کمتـر و درد در نظرم مقوله ی بزرگتـری میشه که دلـم نمیخواد ادامه بـدم ..

از امشب بایـد گردنبـند ببنـدم .. درد یه وقتـایی میشه سگِ سیـاهِ افسردگی که اگه شلـوغیِ

بچه هـا نبـود نمیدونـم چی میشد .

# دیشب دلم رفت بـرای ف دلـم میخواست محـکم بغلش کنـم !

پشتِ خط چنـدبـار سرفه کردم پرسیـد سرمـاخوردی گفتم نه گفت فلفـل دلمه خوردی ؟ مـن😂

- یـادش بخیـر فلفـل دلمه های پیتـزاتـو جدا میکـردیم ، دیگه بعد از دانشگـاه نرفتیـم عطاویـچ ..

+ از پنجـره پـاییـز میریـزه رو تختـم ..

 

 

166

 

نـه وقت داشتـم و نه کلمـه ها پشتِ هم قطـار میشدن تـا با خودشون ببـرن منـو . هفته ی

شلوغی بـود تـا خودِ دیشب . شنبه صبـح رفتـم خونه ی اِل که هـر لحظه ش بـرام ذوق بـود ،

خونه ای که دو مـاهه وسایلـاش چیده شـدن ، وسایلـای نـو .. عکسـا و خاطـراتِ عـروسی /

کلیـپِ سه دقیقـه ای تـوی بـاغ و ذوقِ چشمـای اِل ، کنـارِ حرفـای مهممون .. حرفـای مـن 

راهنمـایی و پیشنهـادای اِل و الـان دیگه تقریبـا میدونـم چه راهـی رو بـرم درست تـره . نـاهارو

بـا هم بـودیم . گفتـم تـو کِی وقت کردی انقـد کدبـانو بشی ، خانومِ خونـه بشی .. 

سه شنبه با ف رفتـم دانشگـاه بـرای گرفتـنِ مدرک . درِ هـر کلـاسی که تـوش پـر از خـاطره بـود

حرفـای همون روزا انگـار تـو گوشمون می پیچیـد . امـا 107 :) صد و هفتِ فـراموش نشـدنی ـَـم

روی صنـدلی همیشگیـم نشستـم و کَـنده نمیشدم از اون روزا . بعـد از دانشگـاه اومـدیم خونه

چون از قبـل خواسته بـودم که نـاهار بـا مـن بـاشه ..

دیـروز بـالـاخره تمریـن هـامُ انجـام دادم و تـا آخرِ امشب حتمـا میفرستـم بـرای پـاجرو چون تـا

الـانم خیلی دیـر شده و شـرمنده شدم یجورایـی ... صبح ساعت نزدیکِ هفت زنگِ بیـداریِ درد بـود و

دیگه بیـدار شدم . هـوای تـاریکِ شبیهِ زمستـون بخـاطرِ اولـین بـارونِ پـاییـزی بـود . بـا چشمـای پف کـرده

از دیشب ، سـر دردِ کم خوابـی و استـخون دردی که ایـن هفته بـا منـه ، هفته مُ شـروع میکنـم 

+ دیـروز Lilya 4 ever رو دانـلود کـردم و میخوام ببینـم .. ف واسم چنـدتـا فیلم آورده . دلم میخواد این

هفته از خونـه بیـرون نَـرم و فقط فیلـم ببینـم