با صدای رعـد و برق بیـدار شدم . ساعت از پنج گذشتـه بـود . زیـرلب کلی غـر زدم اولِ صبحـی

چون دیگه میدونستـم حالـا که بیـدارشـدم خواب بی خواب . میدونستـم یک ساعت بعدش زنگِ

بیـداریِ درده !

خیلی احسـاس خستگی و درمونـدگی میکنم .. لعنتـی تـرین روز تـوی یکی دو مـاهِ اخیـر دیـروز

بـود جدای از گـردن درد ، سـردرد و بی حالی که نمیذاشت هیچ کـاری انجـام بـدم . اِل میگفت

تـازه بعد از اون یه هفتـه ی مـزخرف آدم انقـد ضعیف میشه که جونِ نـداره تکون بخـوره حتی ..

 تحملـم هرروز کم و کمتـر و درد در نظرم مقوله ی بزرگتـری میشه که دلـم نمیخواد ادامه بـدم ..

از امشب بایـد گردنبـند ببنـدم .. درد یه وقتـایی میشه سگِ سیـاهِ افسردگی که اگه شلـوغیِ

بچه هـا نبـود نمیدونـم چی میشد .

# دیشب دلم رفت بـرای ف دلـم میخواست محـکم بغلش کنـم !

پشتِ خط چنـدبـار سرفه کردم پرسیـد سرمـاخوردی گفتم نه گفت فلفـل دلمه خوردی ؟ مـن😂

- یـادش بخیـر فلفـل دلمه های پیتـزاتـو جدا میکـردیم ، دیگه بعد از دانشگـاه نرفتیـم عطاویـچ ..

+ از پنجـره پـاییـز میریـزه رو تختـم ..