172
نشستـم به دوخت و دوزِ عروسک ، همچینـم با حوصله و وسواس ! چشـمـامو رو همدیگه فشـار
میـدم که اشک نیـاد .. همزمـان منتظـرم یکی داد بـزنه یـا چیـزی که نبـاید بگه که اشکـم دربیـاد
که هـم زاری بـاشه واسه دردِ گردنـم هـم بی حوصلگـیم
فیلـم آموزش بـافتنی میبینـم تلـاش میکنـم یـاد بگیـرم ! کـارایی که تـو حالتِ عادی سمتش که
نمیـرم هیـج بهـش فکـرم نمیکنـم . میخوام مشغـول بـاشم فقط .. سـریال میبینـم ، خسته که
میشـم میـرم سـراغ جـزء از کل . گردن و کتفـم درد میکنـه ، کمـر بستـم به نـابودی هیـچ رقمه ام
کوتـاه بیـا نیستـم انگـار . که نمیدونـم از کِـی انقـد حالـم خوب نیست و روی هم تلنبـار شده که
تـو حالتِ عـادی اگه بـاشه ، هیچـی بهـم برنمیخـوره امـا وقتـی خوب نیستـم همه ی حرفـای
بی منظـورِ عالـمم به دل میگیـرم ..
حالـم بـَده از اینکـه حـرف نمیزنـم بـا کسی .. چقـدر چقـدر و چقـدر از ایـن اخلـاقم بیـزارم
# سـردم بـود جیب خواستـم ازتـان ، سریعـا جیب هایتـان را دوزیـدید . تنهـا که میشـدم فـرار
میکـردید ، تنها که میشـدید تنهـا نمی مـاندید . ادای دلسـوزی بـا اصولِ دلسوزی فرق دارد
سـرما که میشـدید شـال گردنتـان بـودم ، یخ که میـزدم " هـا " نمیشـدید حتـی ..