مثِ چشـم بهم زدن داره میگـذره و میـره ، آذرِ 96 رو خونـدم و بـا خاطـره هـا رفتـم .. 

چجوری انقـد زود یکسـال گذشت ؟! دارم بـا خودم میگـم تو همونـی هستی که پـارسال همین

موقعـا دنیـا بـرات انقد کوچیک شده بـود که جـای نفس کشیـدن نداشتی ؟! چجـوریه آدم انقد

قویـه و طـاقت میـاره ؟!

جمعه سالگـرد بـابـایی بـود و بـرای مـن رفتـن به شهـری که بیـزارم ازش چی میمـونه جـز تـن

خستگی . تنهـا بـارقه ی امیـد بـرای تحمـلِ اونجـا خانـواده ی پـدری ، دایـی و هر از گـاهی اقوام

شوهـرعمه ست که نمیذارن همـش تو خودم بـاشم ! مثِ تمـامِ شبگـردی هـایی که بـا دایـی

داشتم و اینبـار که دختـرخاله ـَم بـود و کلی فیلـم گرفتیـم . مثِ روزِ مراسـم که مسئـولیتِ خطیـرِ 

گذاشتـن گوجـه تـو ظرفِ کوبیـده به عهـده ی مـن بـود ، پسـرا اذییتـم میکـردن و میخنـدیدیـم 

مثِ کل کل کـردن بـا محمـدجواد سـرِ رفتـن منـو خـانومش به بـالـا پشتِ بـودم و سلفی هـامون

مثِ وقتـی که رضـا دست میندازه دور گـردنـم الکـی خصوصـی حرف بـزنه حرصِ بقیـه رو دربیـاره

یا شنبـه که بـارون می اومـد و دختـرخاله منـو بـرد بیـرون .. از سـرِ بی حوصلگی رادیـو رو روشـن

کـردم . کهکشـانِ عشقِ محمـد نـوری پخش میشـد ! بـاورت میشه ؟! مـن چشم قلبـی شدم :)

بخـاطرِ تمـام دلیـل ایـن خنـده کوچیکـا ، اونجـا بـرام قـابل تحمـل تـره ..