199

 

یک دوره ای ، بعد از تب و تاب های تحویل پایان نـامه و بعد کنکور و بعدتـر احوال پرسی های از

سر لطف و قدردانی ، نـاراحتِ به مرور از دست دادنِ دکتـر اِس در زندگیم بودم ! چون دیگه هیچ

دلیـلی وجود نداشت بـرای ارتباط گرفتن ، اونم برای منی که حتی بابت کارهـای پروژه ی مشترکمون

هم خجالت داشتم برای رفتن به دفتـر و ساختمان محل کارش ! اینکه دیگه از علمی که داره بهره نبـرم ،

از اینکه کسی نباشه انقدر دقیق ، با حوصله و با شیوه ی خاصِ خودش ، به کنجکاوی هام جواب بـده ..

اینکه استـاد قدیمـا و بعدتـر رفیقِ آدم حسابی م رو از دست بدم ، ناراحتم میکرد . اما اینطور نشـد ..

دیگه پروژه ی مشترک نداشتیم ، کلـاس نداشتیم امـا این ارتبـاطه قطع نشد . من هر از گاهی لـا به لـای

حرفام خطاب کـردم " استـاد " که بگم تا هرکجـا که رشد کنم بـازم استـادی و بزرگ . امـا فراتـر از این

حرفهـا احساس میکنم که رفیقیم.

صبـح من یه پرسشنامه دیـدم که بشدت به دغدغه های ذهنیِ دکتـر نزدیک بود .. براندازش کردم ، جواب

دادم . بهش فکرکردم ، در حد دانستنی های خودم تحلیل کردم امـا جوابی که بـاید رو نگرفتم . فرستـادم

برای دکتـر اِس و خواستم که ارتبـاط سوالـات به همدیگه رو توضیح بـده برام . هرچنـد با شناختی که دارم

، انتظـار پـاسخِ راحت یا به عبارتی هلو برو تو گلـو رو نـداشتم.  همیشه با روش خاص خودش طوری

به سوالـاتت جواب میـده که متوجه نمیشی کِی جوابت رو گرفتی :)) این شیوه ی مورد پسندِ مـن سرِکلـاسا

بود اون زمان . نوشت تو ایـام عید درموردش مقاله نوشتم برای فلـان مجله . برات میفرستم لطفـا بخون . و

اینـو یـادش هست که من همیشه معروفـم به تنبلـی و هر کتـابی رو بیشتـر از 50 صفحه نمیخونـم و میذارم

کنـار ! پس به روش خودش عمـل کرد و گفت که بخون بعد من منتظر میشم که بیـای درمورد پرسشنامه برام

حرف بزنـی و دو اینکه ایرادات مقاله م رو  بهم بگو ! گفتم مـن ایراد بگیـرم ؟! نوشت " خواجه نصیـر میگه

کلـام تخصصی بـاید به گونه ای باشه که همگان بفهمنـد و اهل تخصص بهش ایـراد نگیـرند " بعدم تو که دیگه

به پـا توی اهل فن داری و یه پـا تو همگان ، نظرت حتمـا بـرام مهمه .

مـن ؟ غش کـردم از خوشحالی .. میرم که مقاله رو بخونم #رفیقِ آدم حسابی # دلم میخواد ترک رفیق رو

براش بفرستم امـا میدونم که هیچکدوم از رفیقـای من سبک بنیـامین رو دوست ندارن.

 

198

 

امروز دلم گرفته بود .. غریب به پنجاه دفعه ترک رفیق رو گوش کردم . توی خونه ، تو خیابون .. پشت فرمون .

زمزمه میکردم پشت چراغ قرمز . همچنان تا نیم ساعت چهل دقیقه‌ی پیش خوب نبودم .

پی ام دکتر اِس سرحالم آورد 🌱 نزدیکای ده شب ..

گاها اتفاقات غیرمنتظره ، آدمایی که اون لحظه بهشون فکرنمیکنی یا انتظارشو نداری ، وسط بی حوصله‌گیات

پیداشون میشه و تو یهو سبز میشی  .. کیف می‌کنی از اینکه یه کسی به‌یادته . [ اومدی رفیق ]

 

197

 

جـزوهـای پاجرو توی دستم بود و داشتم مرور میکـردم که احساس کردم چیـزی از درون و بیـرونم

فرو ریخت .. انگار که زمین داشت منو توی خودش می بلعید ! و از اونجـایی که همیشه و همیشه 

استرسِ زلـزله رو دارم ، به لـامپ بـالـای سرم نگاه کـردم .. فکـرمیکنم تـا به این سن ، زمین لرزه های

شدیـدِ شهرم رو متوجه شدم و یـادمه .. بـا تمامِ جزئیـات . نه یـا ده سالگی که اولیـن نفر توی

خونه متوجه تکون خوردنِ لـامپ شـدم و مسئله اونقدر بـرام جدی نبود که بخوام بترسم یـا بهش

فکرکنم ! .. دیِ نود و شش ، نیمه شب از زمیـن صدای عجیب و غریبی بلند شد و لرزه ی خفیفی

که تا صبـح بیـرون و توی مـاشین ، زمان رو گذروندیـم .. که هنوزم کسی نمیدونه واقعـا زمین لرزه

بوده یـا فعالیت زیـرزمینـی. مثل بقیه ی مسـائلی که وجود داره توی ایـن گل و بلـبل.

تـوهم لرزش و زمیـن لرزه ، تـا یک هفته بـا من بـود .

امـروز ، 48 : 00 صدای حرکتِ کتـابام توی کتابخونه و تکون خوردنـای عجیبِ تسبیحـم که از لـابه

لـای کتابـا آویـزون بود ، مطمئنم کـرد .. المـاس های ریـز و درشتِ لوستـر توی پذیـرایی ، بهم

میخوردن و در حرکت بودن .. اینبـار دیگه بـرام شوخی نبـود . حقیقتـا ، شدتِ پنـج و یک دهم ترس

داشت و من دوبـاره تا صبـح بیـدار مونـدم و هرلحظـه حسِ لرزش و خراب شدنِ همه چیـز رو داشتم .

سی و خورده ای پس لـرزه ی خیلی خفیف تا الـان و دوبـاره ایـن خوف تـا مدتی در مـن بـاقی

خواهد مونـد ..

 

196

 

این ساعت 20 : 23 | که موج هشتاد و هشت اف‌ام رو گرفتم 📻

امشب ، بعد از چندین سال یجورایی تداعیِ سالهای محصل بودنمه 💜✨ و تا ساعت یک ادامه داره ..

چقدر ذوق دارم از یادآوری خاطرات .. 

# رادیـو جوان # اینجـا شب نیست

 

195

 

+ دیشب بدون اینکه به ساعت نگاه کنم ! به دکتـر اِس pm دادم و تبریک گفتم .. تماما چرت و پرت

نوشتم قشنگ ! انتظاری نبود که حدود ساعت دوازده آنلـاین بشه اما خب از دوازده گذشته بود

که نوشت خوشحالم هنوز تو ذهن و یادت هستم و تشکر کرد :)) و خب ف خیلی مودبانه تبریک

گفته بود و دکتـر در جواب گفته بود : " ما کاخ نداریم که هی فخر فروشیم . اموال نداریم که بر فقر

بپوشیم . داریم گرانمایه ترین ثروتِ عالم . چند دوست که آنرا به جهانی نفروشیم " 

+ به دکتـر پاجـرو هم تبریک گفتم که خب ظبق معمول سلـام کردن رو هنوز یادنگرفته و گفت

مرسی از مهربونیت ..

 

194

 

| یـا رَبـِ جـآن

اَللهُـم یـا واسـعِ المَـغـفِـرة  یَـغـفِـر لـی 💜