یک دوره ای ، بعد از تب و تاب های تحویل پایان نـامه و بعد کنکور و بعدتـر احوال پرسی های از

سر لطف و قدردانی ، نـاراحتِ به مرور از دست دادنِ دکتـر اِس در زندگیم بودم ! چون دیگه هیچ

دلیـلی وجود نداشت بـرای ارتباط گرفتن ، اونم برای منی که حتی بابت کارهـای پروژه ی مشترکمون

هم خجالت داشتم برای رفتن به دفتـر و ساختمان محل کارش ! اینکه دیگه از علمی که داره بهره نبـرم ،

از اینکه کسی نباشه انقدر دقیق ، با حوصله و با شیوه ی خاصِ خودش ، به کنجکاوی هام جواب بـده ..

اینکه استـاد قدیمـا و بعدتـر رفیقِ آدم حسابی م رو از دست بدم ، ناراحتم میکرد . اما اینطور نشـد ..

دیگه پروژه ی مشترک نداشتیم ، کلـاس نداشتیم امـا این ارتبـاطه قطع نشد . من هر از گاهی لـا به لـای

حرفام خطاب کـردم " استـاد " که بگم تا هرکجـا که رشد کنم بـازم استـادی و بزرگ . امـا فراتـر از این

حرفهـا احساس میکنم که رفیقیم.

صبـح من یه پرسشنامه دیـدم که بشدت به دغدغه های ذهنیِ دکتـر نزدیک بود .. براندازش کردم ، جواب

دادم . بهش فکرکردم ، در حد دانستنی های خودم تحلیل کردم امـا جوابی که بـاید رو نگرفتم . فرستـادم

برای دکتـر اِس و خواستم که ارتبـاط سوالـات به همدیگه رو توضیح بـده برام . هرچنـد با شناختی که دارم

، انتظـار پـاسخِ راحت یا به عبارتی هلو برو تو گلـو رو نـداشتم.  همیشه با روش خاص خودش طوری

به سوالـاتت جواب میـده که متوجه نمیشی کِی جوابت رو گرفتی :)) این شیوه ی مورد پسندِ مـن سرِکلـاسا

بود اون زمان . نوشت تو ایـام عید درموردش مقاله نوشتم برای فلـان مجله . برات میفرستم لطفـا بخون . و

اینـو یـادش هست که من همیشه معروفـم به تنبلـی و هر کتـابی رو بیشتـر از 50 صفحه نمیخونـم و میذارم

کنـار ! پس به روش خودش عمـل کرد و گفت که بخون بعد من منتظر میشم که بیـای درمورد پرسشنامه برام

حرف بزنـی و دو اینکه ایرادات مقاله م رو  بهم بگو ! گفتم مـن ایراد بگیـرم ؟! نوشت " خواجه نصیـر میگه

کلـام تخصصی بـاید به گونه ای باشه که همگان بفهمنـد و اهل تخصص بهش ایـراد نگیـرند " بعدم تو که دیگه

به پـا توی اهل فن داری و یه پـا تو همگان ، نظرت حتمـا بـرام مهمه .

مـن ؟ غش کـردم از خوشحالی .. میرم که مقاله رو بخونم #رفیقِ آدم حسابی # دلم میخواد ترک رفیق رو

براش بفرستم امـا میدونم که هیچکدوم از رفیقـای من سبک بنیـامین رو دوست ندارن.