278

خیلی حیفه که نمی‌تونم بخش زیـادی از روزمـره رو اینجا ثبت کنم.. در همیـن حد بگم که زندگی در هیبت جدیـد انقـدر باشکوهه که نمی‌تونـم یک ماه چهل روز قبـلم رو تصـور کنم. من فقط به آینده فکر میکنم.. و اگر از اون بخشی که نمی‌تونم ازش بنویسـم بگذریـم، می‌رسیم به آنچه در ایـن روزهایم می‌گذرد :))) مصـاحبه، تایپ، دغدغـه‌های جدیـد.. به مصاحبـه‌ی دخترهـا فکر می‌کنم و چیـزی که در این بـاره تـو ذهنمـه و دوست دارم با دکتـر اِس درمیـون بگذارم. بعد از دو سه روز استراحت آخـر هفته، صبـح به دکتـر اِس پیـام دادم که بقیه‌ی فایـل‌ها رو بفرستـه. تو تلگـرام هم پیـام فرستـادم و گفتـم "درمورد یکی از فایـل ها می‌تونـم یه چیزی بگم؟" چون همیشه فکر می‌کنم گفتـن و بیـان کردن یک حرف یا ایـده، خیلی بهتـر از نگفتنشه.

- هم زنگ زدم دعوات کنـم که وقتی حالت خوب نیست کـار میکنی هم اینکه فکر کـردم شایـد از فایـل ها سوتی پیدا کـردی، گفتم زنگ بزنـم ببینـم چی می‌خوای بگی/ سوتی؟ :|

طبق معمول که وقتی از ماجرای غم انگیـزی حرف میزنـم صدام می لرزه و بغض می‌کنم، بـا صدای لرزان درمـورد فایـل دخترهـا صحبت کردم و قطعن اگـر مکالمه یک دقیقه‌ی دیگه ادامه داشت، به مرحله‌ی گریه می رسیدم امـا دکتـر اِس نجاتـم داد. خب من تمام این حرف‌ها رو از قبل تایپ کرده بودم، چون می‌دونستم پشت خط گریه‌م می‌گیره! دکتر اِس گفت "اینا رو که دیگه من نبایـد بهت بگم، بـاید نیروی کمکی باشی نه کسی که ترحم می کنه. منم یه شبـایی با حال خراب برمی‌گردم خونـه امـا بـاید بتونی خودتـو جمع و جور کنی.. مرسی که همیشه نظرتـو میگی، مرسی که دغدغه منـدی، حتمن بـا کمک هم بهش رسیدگی می کنیم و اصلن اگـر دوست داشتی یه روز که رفتیـم دفتـر اینجا، کنـار ما باش تـا ببینی اوضـاع چجوریـه.

-اگـر دوست داشتم؟؟! از خدامـه!

من تـا حالا دفتر کرج نرفتم و خب ایـن دعوت رو روی هـوا زدم :))

277

دیروز که حالم خوب بود یکی از فایل‌ها رو ارسال کردم. امروز حال خوبی نداشتم. شدیدن سرماخوردم اما مصاحبه رو به زور پیش بردم و ایمیل کردم.. دکتر اِس برام نوشته "فعلن استراحت کن دخترجان.. هیچ چیز مهم‌تر از سلامتیت نیست" جواب ندادم. اما کیه که ندونه، من تا پای جون، پای مسئولیتی که بهم سپرده شده می‌ایستم و شونه خالی نمی‌کنم؟

+دلم برای کلاس‌های روش تحقیق تنگ شده..

276

چندوقت پیش داشتم راجع به دکتـر اِس با علی صحبت می‌کردم. بلـافاصله بعدش با ف شروع کـردیـم پشت سرش غیبت کـردن و من اونجـا، هر دری وری که خواستـم گفتم! اصلن هم نمی‌دونم کار درستیه یـا نه امـا مدام بـا پاجـرو مقایسه‌ش می‌کردم/می‌کنم! محافظه کاری دکتـر اِس همیشه عصبـانیم می‌کرد/می‌کنه. خصوصن این مدت که مدام از خودم می‌پرسیدم با توجه به شناختی که اینهمه سال دکتر اِس از من داره، چطور تو ایـن یک مـاه چهل روز حال و اوضـاعم رو نپرسید؟ از این بابت دلخور بودم و همچنان هستم. تصمیـم داشتم فعلـن سکوت کنم تا اینکه دیشب باهام تماس گرفت! مشغول تمـرین سنتور بـودم و از اونجـایی که هر بـار زنگ گوشیم زنگ می‌خوره استـرسِ پرایـوت نامبر رو دارم، تا برسم به گوشی دلم هری ریخت. اسم دکتر اِس رو که روی اسکرین دیدم، بیشتر ترسیدم و احتمالن تا اونموقـع نمیدونستم تماس دکتـر اِس چقدر بیشتر از پرایوت نامبر منو می‌ترسونـه! پرسید شماره‌م رو هنوز سیو داری یا فراموشم کردی؟ اونجا می‌خواستم آمپر بچسبونم اما جلوی خودم رو گرفتم تا تو یه موقعیت بهتر، جواب دندان شکن‌تر بدم 😏

+ اما باز هم از احوالـات این روزها چیزی نپرسید..

+من یادم کِی و کجا درمورد FGD صحبت کردم اما می‌گفت من یادمه و حالـا ازت می‌خوام چندتا FGD برام پیاده کنی..

275

دنیا داره دور سرم می‌چرخه. پر از اضطرابم و اشکِ مدام..