284

عشق در خونین‌ترین روزهایی که بشر به خودش دیده چه شکلی است؟¹


چند سال گذشته فیلمی را تماشا کردم که در آن یک موجود ناشناخته توانایی این را داشت که هر روز در جسم انسان‌ دیگری ظاهر شود و بدون اینکه نشانی از خود باقی بگذارد، برای بیست و چهار ساعت در آن جسم باقی بماند. امروز به این فکر می‌کردم که اگر از چنین قدرتی برخوردار بودم، بیست و چهار ساعت پیش رو را در جسم چه کسی و با چه خصلت‌هایی زندگی می‌کردم؟ اگر فرض را بر این بگیریم که قدرت انتخاب هم در ماجرا دخیل است آنوقت دوست داشتم در جسم کسی ظاهر بشوم که تو دوستش داری. اولین کاری که بعد از بیدار شدن می‌کردم این بود که خودم را به تو برسانم اما راستش را اگر بخواهی برای بعدش هیچ ایده‌ای ندارم! شاید ساعت‌ها درباره‌ی روزهایی که گذراندیم و می‌گذرانیم حرف می‌زدیم. یا شاید سکوت بین ما بود و ناگفته‌ها از چشم‌هایمان جاری میشد. اما این را میدانم که تا ساعت های پایانی آن بیست و چهار ساعت در کنارت می‌ماندم. سیب گلویت، آنجا که از غم فشرده شده را می‌بوسیدم و در آغوشت می‌خزیدم. وقتی پلک‌هایت سنگین شد و خواب رفتی آرام از آغوشت جدا میشدم و می‌رفتم، که از این بابت خیلی متاسفم. از بابت گذراندن این روزها متاسفم. از اینکه نمی‌توانیم شبیه انسان‌های معمولی در روز تولدت لحظات شادی را رقم بزنیم متاسفم. از اینکه امروز را برای کنار تو بودن انتخاب کردم و به هر شکل غم‌انگیز سپری شد متاسفم. اما این تنها فرصت من بود و فکر کردم نهایت کاری که می‌توانم انجام بدهم این است که حداقل امروز را تنهایی به دوش نکشی. سوالم این است که اگر بقیه‌ی آدم‌ها هم چنین فرصتی داشتند، برای کسانی که دوستشان دارند همین کار را می‌کردند؟

راستی عزیزم، عشق در خونین‌ترین روزهایی که بشر به خودش دیده چه شکلی است؟ می‌خواهم بدانم صبح روز بعد هنوز در یادت هستم؟ خلـاء نبودنم را حس میکنی؟ گلویت از بغض سبک‌تر شده؟ من چطور؟ تو و بوی تنت را فراموش کرده‌ام یا در خاطرم مانده؟

¹ دریابند/ نامه به عزالدین ماه رویان

283

Delete

282

نوشته بودی «به ترانه پنـاه می‌بـریم از شر سرتـرالین، اندوه و نـا امیدی. به امید روزهای بهتـر» به این فکر کردم که احتمالن، گستـرده ترین نقطه‌ی اشتراک من، شما و خیلی از آدم‌های دیگر در تمام این سالها، سرترالین بوده! اما اگر قرص های آرامبخش به دادمان نمی‌رسیدند باید چه می کردیم؟ موقع اشک‌های بی‌امان چه کسی آراممان می‌کرد؟ موقع هجوم اضطراب‌های وقت و بی‌وقت چه کسی به دادمان می‌رسید؟ شب‌های تا صبـح بی‌خوابی را با چه چیزی یا چه کسی سپری می‌کردیم؟ روزها و ماه‌هایی که سرتـرالین را قطع می‌کنم، تمام این سوال‌ها را در یک جمله خلـاصه می‌کنم و از خودم می‌پرسم که "حالـا باید چکار کنم؟" عزیزم، دیـروز که همه‌چیـز با هم و برای نابودی‌ام هجوم آورده بودند، به یکی از دوستانم می‌گفتم "کاش بتونـم خودم رو جمع و جور کنم، بـرم دکتـر و بگم دوباره برام سرتـرالین بنویسـه چون تحمل اینهمه چیـز با هم رو ندارم" و اتفاقـن دوستـم هم از تمـام شدن قرص هایـش گلـایه‌منـد بود! می‌بینی؟ چه وجه اشتـراک غم‌انگیـزی..همه روزه میان امید و نا امیدی غوطه‌ور هستم اما سعی می‌کنم بیشتر برایت بنویسم.. و در پایان پناه می‌برم به قلم و تـرانه تا شایـد اندکی تغییـر در حالـم ایجـاد کنند. واسه اینهمه نا امیدی دعا کن. دعا کن فقط کم نیارم عزیـزم..

281

دکتر اِس چیزهایی از من می‌دونه و یادش هست که خودم هم در خصوص حقیقت داشتن اونها شک دارم. پیش‌تر فکر می‌کردم ف اولین و آخرین جعبه سیاه زندگیم خواهد بود اما یک روزهایی دکتر اِس حرف‌هایی رو از من نقل می‌کنه که مثلن پنج شش سال قبل سر فلان کلاس گفتم! و خب چرا آدم باید انقدر حافظه‌ش دقیق باشه..

+ طی تماس کوتاهی که امروز داشتیم، ازم خواست از غار تنهایی و رخوت بیکاری بیرون بیام و بخشی از کارهایی که هنوز نمی‌دونم چی هست! رو انجام بدم. / از پسش برمیام؟