282
نوشته بودی «به ترانه پنـاه میبـریم از شر سرتـرالین، اندوه و نـا امیدی. به امید روزهای بهتـر» به این فکر کردم که احتمالن، گستـرده ترین نقطهی اشتراک من، شما و خیلی از آدمهای دیگر در تمام این سالها، سرترالین بوده! اما اگر قرص های آرامبخش به دادمان نمیرسیدند باید چه می کردیم؟ موقع اشکهای بیامان چه کسی آراممان میکرد؟ موقع هجوم اضطرابهای وقت و بیوقت چه کسی به دادمان میرسید؟ شبهای تا صبـح بیخوابی را با چه چیزی یا چه کسی سپری میکردیم؟ روزها و ماههایی که سرتـرالین را قطع میکنم، تمام این سوالها را در یک جمله خلـاصه میکنم و از خودم میپرسم که "حالـا باید چکار کنم؟" عزیزم، دیـروز که همهچیـز با هم و برای نابودیام هجوم آورده بودند، به یکی از دوستانم میگفتم "کاش بتونـم خودم رو جمع و جور کنم، بـرم دکتـر و بگم دوباره برام سرتـرالین بنویسـه چون تحمل اینهمه چیـز با هم رو ندارم" و اتفاقـن دوستـم هم از تمـام شدن قرص هایـش گلـایهمنـد بود! میبینی؟ چه وجه اشتـراک غمانگیـزی..همه روزه میان امید و نا امیدی غوطهور هستم اما سعی میکنم بیشتر برایت بنویسم.. و در پایان پناه میبرم به قلم و تـرانه تا شایـد اندکی تغییـر در حالـم ایجـاد کنند. واسه اینهمه نا امیدی دعا کن. دعا کن فقط کم نیارم عزیـزم..