288
یک
تلفنی با دکتـر اِس بحثم شد و اعصابم خرده. نمیدونم دوتا آدم بیاعصاب و بقول ف، گاو! با این حجم از تفاوت، چطور اینهمه سال داریم با هم معاشرت و کار میکنیم اما سر پـروژهی مددسرا من فقط همین امروز رو نبودم و چون دلیل نبـودنم کاملن غیرموجه بود، خیلی مظلوم طور رفتـار کردم! دیگه تهش که کاشف به عمل اومد پنجاه پنجاه مقصر هستیم، برای دلجویی تماس گرفت. گفت: متوجه نشده بودم گزارش فرستادی. گزارش فلـانی رو خوندم انقدر افتضاح بود که زدم تو سر خودم، فکر کردم تو نوشتی. اما الـان گزارشت رو خوندم و آفرین خیلی خوب بود! :|||
دو
نارنجی رفته مسافرت و من خیلی منتظرم که برگرده! سالهاست که آدم جدیدی رو وارد زندگیـم نکردم و از این یکنواختـی خسته شدم. دوست دارم دایرهی آدمهای اطرافـم رو گستـردهتر کنم و برای آشنایـی با آدمهای متفاوت اشتیاق دارم.. اما نارنجی هم به همین اندازه دوست داره من رو ببینه؟
سه
امروز یکی از اسکناسهای شعار نویسی شده رو به راننده تاکسی دادم. با حالتی غم انگیز به زن زندگی آزادی نگاه کرد بعد اسکناس رو رو به خودش، جلوی کیلومتر شمار گذاشت انگار که دلش بخواد هر چند ثانیه بهش نگاه کنه و عمیق آه بکشه..