288

یک

تلفنی با دکتـر اِس بحثم شد و اعصابم خرده. نمی‌دونم دوتا آدم بی‌اعصاب و بقول ف، گاو! با این حجم از تفاوت، چطور اینهمه سال داریم با هم معاشرت و کار می‌کنیم اما سر پـروژه‌ی مددسرا من فقط همین امروز رو نبودم و چون دلیل نبـودنم کاملن غیرموجه بود، خیلی مظلوم طور رفتـار کردم! دیگه تهش که کاشف به عمل اومد پنجاه پنجاه مقصر هستیم، برای دلجویی تماس گرفت. گفت: متوجه نشده بودم گزارش فرستادی. گزارش فلـانی رو خوندم انقدر افتضاح بود که زدم تو سر خودم، فکر کردم تو نوشتی. اما الـان گزارشت رو خوندم و آفرین خیلی خوب بود! :|||

دو

نارنجی رفته مسافرت و من خیلی منتظرم که برگرده! سالهاست که آدم جدیدی رو وارد زندگیـم نکردم و از این یکنواختـی خسته شدم. دوست دارم دایره‌ی آدم‌های اطرافـم رو گستـرده‌تر کنم و برای آشنایـی با آدم‌های متفاوت اشتیاق دارم.. اما نارنجی هم به همین اندازه دوست داره من رو ببینه؟

سه

امروز یکی از اسکناس‌های شعار نویسی شده رو به راننده تاکسی دادم. با حالتی غم انگیز به زن زندگی آزادی نگاه کرد بعد اسکناس رو رو به خودش، جلوی کیلومتر شمار گذاشت انگار که دلش بخواد هر چند ثانیه بهش نگاه کنه و عمیق آه بکشه..

287

امشب با دکتر اِس صحبت کردم. قراره یه پروژه رو با هم شروع کنیم و نمی‌تونی تصور کنی ترکیب غمی که این چندماهه تو قلبم رخنه کرده و خوشحالی از همکاری این پروژه، داره با قلبم چکار می‌کنه..

286

عزیزم سلـام

تمرین یکی از کلـاس‌های کارشناسی‌مان این بود که همه باید به یک تصویـر مشترک نگـاه می‌کردیم، جزئیـاتی که توجهمان را جلب می‌کرد را نام می‌بردیـم و بعد تحلیل و برداشتمان را در یک خط بیان می‌کردیم. به جزئیات اطرافمان نگاه کردیـم.. یکی از بچه‌ها به نامنظم بودن صندلی‌ها اشاره کرد، یکی به خاکی بودن میزهای انتهای کلـاس، یکی به پـرده‌هایی که در یک سمت پنجره جمـع شده بود.. من به دست نوشته‌های روی میـز اشاره کردم و پیش از آنکه تحلیل و برداشت خودم را بگویم، استاد گفت "احتمـالن آدم‌هایی که پشت این میـز نشستن، حوصله‌ یا تمرکز کافی برای این فضـا و کلـاس رو نداشتن. نه؟" حالـا که فکر میکنم، می‌بینم استاد همـان روزها هم شناخت خوبی از من داشت! پیش می‌آمد که در کلـاس‌هایی که تمرکـز کافی برای گوش کردن و یادگرفتن نداشتم، غرق نوشتن در کتاب و دفترهایـم میشدم.. همینطور که خاطـره‌ی آن کلـاس را مرور می‌کردم، تمام پنجـره‌ها را بستم و برای چند لحظه به دسکتاپ همیشه بهم ریخته‌ام نگاه کردم. چند ترک موسیقی که ماه‌ها قبل دانلود کرده بودم، یک ترانـه‌ی انقلـابی، عکس‌های تولدم درست یک ماه قبل از اعتراض‌ها، شات‌هایی که مدتها قبل از صفحه‌ات گرفته بودم، فایل‌های مصاحبه، عکس‌های مربوط به وقایع سه ماه اخیـر.. اینها جزئیـاتی بودنـد که میشد برای هر کدامشان حداقل یک صفحه تحلیل نوشت. اما عزیـزم، اگر قـرار باشد از عکس‌هایی که مربوط به تو هستند بنویسم چه؟ باید به کدام جزئیـات اشاره کنم؟ به شعرهایی که تا به حال برایـم نخوانـده‌ای یا به عکس‌هایی که با هم نگرفتیم و تو تنها در قاب هستی؟ به دست‌هایی هرگز در دست نگرفتم‌شان یا به چشم‌هایی که تا به حال من را ندیده‌اند؟ به صورتی که هیچوقت میان دست‌هایم نگرفتم تا جزئیاتـش را حفظ کنم یا چه؟ تو بگو عزیـزم! برداشت تو از همه ی این جزئیـات چه است؟ اگر به جای من بودی چگونه می نوشتی؟

285

صد روز برای زن زندگی آزادی