286
عزیزم سلـام
تمرین یکی از کلـاسهای کارشناسیمان این بود که همه باید به یک تصویـر مشترک نگـاه میکردیم، جزئیـاتی که توجهمان را جلب میکرد را نام میبردیـم و بعد تحلیل و برداشتمان را در یک خط بیان میکردیم. به جزئیات اطرافمان نگاه کردیـم.. یکی از بچهها به نامنظم بودن صندلیها اشاره کرد، یکی به خاکی بودن میزهای انتهای کلـاس، یکی به پـردههایی که در یک سمت پنجره جمـع شده بود.. من به دست نوشتههای روی میـز اشاره کردم و پیش از آنکه تحلیل و برداشت خودم را بگویم، استاد گفت "احتمـالن آدمهایی که پشت این میـز نشستن، حوصله یا تمرکز کافی برای این فضـا و کلـاس رو نداشتن. نه؟" حالـا که فکر میکنم، میبینم استاد همـان روزها هم شناخت خوبی از من داشت! پیش میآمد که در کلـاسهایی که تمرکـز کافی برای گوش کردن و یادگرفتن نداشتم، غرق نوشتن در کتاب و دفترهایـم میشدم.. همینطور که خاطـرهی آن کلـاس را مرور میکردم، تمام پنجـرهها را بستم و برای چند لحظه به دسکتاپ همیشه بهم ریختهام نگاه کردم. چند ترک موسیقی که ماهها قبل دانلود کرده بودم، یک ترانـهی انقلـابی، عکسهای تولدم درست یک ماه قبل از اعتراضها، شاتهایی که مدتها قبل از صفحهات گرفته بودم، فایلهای مصاحبه، عکسهای مربوط به وقایع سه ماه اخیـر.. اینها جزئیـاتی بودنـد که میشد برای هر کدامشان حداقل یک صفحه تحلیل نوشت. اما عزیـزم، اگر قـرار باشد از عکسهایی که مربوط به تو هستند بنویسم چه؟ باید به کدام جزئیـات اشاره کنم؟ به شعرهایی که تا به حال برایـم نخوانـدهای یا به عکسهایی که با هم نگرفتیم و تو تنها در قاب هستی؟ به دستهایی هرگز در دست نگرفتمشان یا به چشمهایی که تا به حال من را ندیدهاند؟ به صورتی که هیچوقت میان دستهایم نگرفتم تا جزئیاتـش را حفظ کنم یا چه؟ تو بگو عزیـزم! برداشت تو از همه ی این جزئیـات چه است؟ اگر به جای من بودی چگونه می نوشتی؟