مامان پس فردا بـرمیگرده .. یعنی نزدیکِ دوهفته ست که نیست و منـم هر روز شلوغ تـر از روز قبلم . دست تنهـا تو کارای خونـه و

دغدغـه هماهنگـیِ کارای بیـرون . اینـا از سرِ ناچـاریِ وگرنـه کیه که ندونـه متنفرم از اینکـه دستـام بوی وایتکـس بده

چون نمیدونستـم باید دستکـش دستـم کنـم!

دیـروز 2 تـا 4/30 جلسه هماهنگی بـرای شروع داشتیـم . روزِ شلـوغی بـود . منکه رفتـم پـاییـن استـادخان و ف تصمیم گرفتن

که سرپـرستِ گروهِ اینجـا بـاشم . سرپـرستِ تهرانـم محسن ..

صبح ها بـا استرسِ اینکه هر دقیـقه ممکنه زنگ بـزنه ، ساعت 8 بیـدار میشم :| دیـروز جدن ذوق میکردم از اینکه تجربـه های

Pre test ـَـم رو برای بچه‌ها تعریف می‌کرد :)))

بستـنی‌م واسمون سفارش داد که آب شد و نخوردم.. آخرش هم قشنگ از اتاق بیرونم کرد و گفت: فـردا یه جا قـرار میذارم مَـپ پـیـپـر و

کارت بچـه هات‌و میـارم همونجـا حرف میزنیـم بـرو خدآفـظ

در نهایت دیـروز عصر وقتی اومدم خونه اِل گفت میخواستم بـاهات حرف بـزنم زود رفتی .. همسرم راضی نمیشه بیـام سرکار و..

ف نصـفِ پـولش رو الـان میخواد و من اینـا رو چجوری بگم به دکتـر اس؟! وقتی میگه هـر چی بشه من یقـه تـو رو میگیرمـا ..

حواست باشه.

+ قـرار شد فعلـا شمال شهـر باشیم تـا بعدن درمورد سهرابیـه تصمیـم بگیـره

که خودش بیـاد باهـام یا نـه .

امروز که از آماده نبـودنِ مـپ ها عصبـانی بود، فهمیدم کوچیک و بـزرگ نداره انگـار .. دکتـر ق هم حتی ازش میتـرسه وقتی عصـبیه :|

ف درِ گوشم گفت کِـر هم‌دیگه‌ هستید بـا این علـایق و اخلـاقای گنـدتـون.

تست‌ها رو خراب گردم و خوبـه که تو جمـع زوم نمیکنه رو خنگ بازیـام ! یه بـار که لبـو شد از خنـده :)))