94
به غیـر از تیـر ماه و خوشحالی های مدامـم ، بقیـه ی تـابستون افتـضاح سپـری شد و بالـاخره خب
تموم شد . پس فردا کلـاسا شروع میشه و احتمالـا شنبه ها زودتـر بـرم دانشگاه چون نمیتونـم بگذرم
از کلـاسای تکنیکِ استـاد رفیعی و دکتـر اِس | هر چند که گذرونـدم این کلـاسـا رو
فردا بـرم سرِ آمار مقدماتیِ تـرم سه عی ها و آی بخندم از نحوه ی بـرخوردِ دکتـر بـا بچه ها :)) تـرم
چهار آمار در علوم اجتماعی ، اولین بـرخوردمون بـود و منِ شلوغ تـرین هی مورد تذکر واقع میشدم که
حواسم به درس باشه . یه بـارم گفت من بـا ورودیـای جدید شوخی ندارم ، جنبه ندارن :|
12 روز از چهل روزی که بـاید خونه رو تحویل بدیم مونده اما تـا بعدِ صفر میـمونیم .. اوایل اذییتم میکرد
فروختنـش بعدِ اینهمه سال . بعدش اِنقد مشکلِ ریـز و درشت اومد که فکر نکنم به حیف شدنِ در و دیوارِ
این خونه بعد از ما .. یکی دو روزه که حالِ بـابـا یه مقداری بهتـره و حقیقتـا هیچی مهم تـر از این نبود ایـن
مدت .. پیـدا نکردنِ خونه ی دلخواه و بقیـه ی حواشی عادی و سپـرده شده به زمان . چیـزی بهتـر
نشـده فقط تحملـش داره عـادی تـر میشه انگـار . منـم وضعیتِ خواب و غـذام نسبتـا بهتـر شـده .
فردا سفره ی حضرت ابوالفضل و از این اتفاقـات داریم و واقعا که چقدر خسته کننده ست .. از مـامـان
عاجـزانه خواهش کردم که دفعه ی دیگه هوسِ اینجـور مراسمـاتُ نکنه ! 😐