من بـدم میـاد از هی تو چشم بودن . اهمیت نمیدم بـه پـچ پـچ ـا خودم ولـی خب اذییـت میشم از رفت و

آمدای دائـم ! روزاییـم که تو دفتـر اساتیـد میشینیم به حرف زدن به مراتب بدتـر دچـارِ ایـن حس میشم

دیـروز خـانوم ج هی از پشت در شیشه ای سرک میکشیـد .. من اصن از اولِ صُـب حالم خوب نبود . یکم

شوخی کرد ولی زورکی خندیـدم بـازم . یه گوشه ی راهـرو منتظرش نشستم . از خیلی قبلتـرش کارم بـا

معاونت تموم شده بود اما نـرفتم تو کلـاس .. بعد از اِتمام کلـاس گفت چقد طول کشیـد چرا نیـومدی تو ؟

لبخنـد زدم فقط و موندم ک ف درمورد اَرشد حرف بـزنه بـاهاش بعدم بریـم . ف به جای منم حرف زد و در

جواب رو بـه من گفت بیشتـر بخون درمورد گرایـش ها . من در تـو نمیبینم که علـاقه بـه مبـانی نظری

داشته باشی ، تو عملی قوی ای .. جامعه ی محـض یکم مخالفشـم ولی کلـا مگه جراتشو داری که

نخونی ؟! بـاید دانشگاااه قبـول شیـا نه دانشگاه ! حواست بـاشه .

نذاشت بگـم که مـن تو شرایـط خیلی بدیـم الـان تو زندگیـم .. و اونجا دلم بیشتـر گرفت و پنچـرتـر شدم که 

خودم کـاری کردم که انقـد متـوقعِ و اگه دانشگـااه قبـول نشم چقد بـد میشه . کلـی امیـدواری و دلداری :)

فقـط از گزارشـم پرسیـدم و گفت که خوب بـود ، نصفشو خودم نوشتـه بودم نصفشُ دادم تـو ، حالـا

زبـان ـامون متفـاوتِ :) بـاید بقیشـو به گزارشِ تـو نزدیک کنـم که بهتـر بشه .

اومـدم خونه یه طومـار نوشتـم که پایـان نامه رو هواست فعلـا تا تکلیفِ استـاد فاضلـابُ مشخص نکنـن 💩

نوشتـم از اینکه یـادم رفت بیـام 216 بـرای انجمـن و از ایـن حرفا .. به دلیـلِ ادامه ی حس ـآی دیـروز ،

خیلی چیـزا نوشتـم و سنـد نکـردم ! میدونـمم اگه بفهمـه ایـن خزعبلـاتُ یه چیـزی بـارم میکنه .. کـاش

زودی فروکش کنـه ایـن حس ـا :|

خب حالـا که کارم تموم شـد و تحویـل دادم گزارشُ حس میکنـم نبـاید دیگه پی ام بـدم حتـی :| 

+ دیشب محمـد ویس فرستـاد که فـردا میـاد یونـی و کمتـر حرص بخـور بخـاطر فاضلـاب و از ایـن حرفـا

گفتـم به دکتـر اِس گفتم که خوارزمـی قبـول شدی و خوشحال شـد بـرات . گفتـم پردیـس پنچـر شـد 😂