بـا کوله ی فوق سنگینِ کتـاب و لپ تـاپ رفتم دانشگاه و نشستـم تو کلـاس که تموم بشه کـارش ..

هر چی ساکت میمونـدم بیشتـر خوابـم میگرفت .. جوابِ یکی از سوالـاشو که دادم فک کرد ازبچه های

خودشه :)) خواست دوبـاره بلندتـر بگن که وقتـی فهمید من بودم گفت خداخفت کنه هیچی نگو تـو :/

آخرای کلـاس دیگه رسما صدا نـداشت و آب جوشم بی فـایده بود و کاملـا لو بـاتـری ! داشت میرفت

بـیرون که یهو بـرگشت گفت چیـکار کردی راستی ؟ چند خط از اطلـاعاتُ خوند .. هر چقد اینور اونور کرد

نتونست و آخرم گفت خیلی خسته ام :| نـاراحت نه ولی قشنگ لب و لوچه م آویـزون شد .. وقتـم رفت

_ خودت دیـدی که امروزو .. مغزم نمیکشه واقعـا . پـاشو بیـا دفتـر سه شنبه

و اون لحظه قیـافه ی آقای س خاله زنَـک و البـاقیِ تـرم پـایینی ها :|

بـا لب و لوچه ی آویـزون و کوله بـارم بـرگشتم تـا سه شنبه ..

 + دیشب موهامُ رنگ کـردم :) شکلـاتی ..