امـروز ناهـار خونه ی ف اینـا بودم . یـکم تست کار کردیـم و در نهایت قـرار شد فردا هـم به همیـن روال

پیش بـریم منتهـا بـا کمکِ تیچـرِ جوانـی که قـراره بیـاد خونه شون و بـاهامون کـار کنه O_o 

نـاهار عدس پلوی محبـوبم :)

تـو راه ف گفت که وقتی خونه نبـوده تمـامِ فـرم های تلخیـصُ بجـای برگه باطلـه استفـاده کردن و تمـام !

من هنگ کردم ینـی تقریبـا مغزم سوخت ! ف دست و پاشو گم کـرده بـود و مـن پذیـرفتم که به دکتـر اِس

خبـر بدم . بطورِ عجیبـی بـا اولـین بوق ، جواب داد ! " یـادی از مـا نمیکنیـا ، چخبـر همه چی روبـراهه ؟ "

و آه از نهـادم بلنـدشد . راستشـو نگفتـم امـا زیـادم بیـراه نگفتـم .. 6_5 ثـانیه سکوت کـرد و اونـم احتمالـا

نمیدونسته چه برخوردی داشته بـاشه . گفت حالـا پیش اومده دیگه ، بهش بگـو پـاشه بیـاد اونجـا ..

_ همیشه واسطه گری میکنـی تو .. خیلـی ممنـونم ازت 

بعد از خدافظـی دوبـاره زنگ زد . " کنکـور دادی راستـی ؟ " و استـرسِ مـن صد بـرابـر بیشتـر شد :|

# نمیشـه یـادت بـره ؟ مـن اگه گند بـزنم روم میشـه حرفی بزنـم ؟!

گفت کنکـور بـده بعدش بیـاید اونجا یه جوری جمعش کنیم . من فکـر میکردم بعد از کنکور دیـدار تازه میکنم

و رفع دلتنگی دانشگاه و کلـاس . امـا مثل اینکه شروع شد دوبـاره و خب بـا تمامِ ناراحتـیِ ف ، همه ی

اینـا خاطره میشه  و بعدها خنـده دارتـر  😂