141
صبـح صدای تلفن و بعدش پیغـام گیر از خواب بیدارم کرد .. یه شال انداختم رو سـرم و رفتم بـیرون .
هیچکس خونه نبود و فقط س تو پذیـرایی بـا موبـایلش مشغول .. میدونستم قراره بیـاد اما بـازم جا خوردم
اولِ صبحی . از دیشب اِنقد استـوری از لحظه لحظه ی مسیـر گذاشته بود که به دختـر کوچیکه گفتم
دیگه ازش چیـزی نگو نمیخوام ببینـم ! زنگِ تلفن هر دوی ما رو بیدار کرده بود ، یکم بعدتـر بدون صبحونه
رخت و لباس کرد " میرم بیرون ، کاری نداری ؟ " همیشه همینقـدر خلـاصه ایم و مـن ترجیحـم همینه .
ظهـره ، هنـوز بـرای ناهار نیومـده و من بـا لپ تـاپِ روی میـز بلـاتکلیفم .. کلی مقاومت کردم بـرای
ننوشتن منتـها کسی که به نوشتن دچـاره ، مریض میشه اگه ننویسه حالـا هر چقدرم که بی فایده
بـاشه نوشتنِ تمام غـرهای دنیـا که به یکبـاره و شاید در اثـر تغییـراتِ هورمونی به آدم هجوم میـاره ..
میدونم به محضِ اتفاق افتـادنش فراموش میشه تمامِ کِـرختی ای که چند روزه حوصله مُ سر بـرده ولی
چیزی که الـان دلم میخواد بیـرون موندنِ طولـانی از خونه ست .. بعدِ کنکور روزا خیلی تکراریه و خب فعلـا
نه وقتِ مشغولِ کاری شدنـه نه کلـاس . فقط بایـد منتظـرِ نتـایج موند . تقریبـا هر روز دارم به این فکر
میکنم که وقتی دکتـر اِس رو دیدم حرفِ مقاله رو پیش بکشم اما اِنقد از دستِ ف شاکیه که جوابشو
نمیده و خب منم سرِ خود نمیتونم بـرم اونجا ! قرار اینـه که وقتی بـا ف رفتـم ، حرف بـزنیـم پس بـاید
صبر کنم . احساس میکنم اِنقد ماشینی شدم که نـاخودآگاه حتی الـانم که درسم تموم شده دنبـالِ
مقاله نوشتن و بـاز همه چیو شروع کردنـم ! خوب یـا بـدشو کاری ندارم ، دارم از دستِ خودم می نـالم .
اینجا پـر شده از خاطراتی که مربوط به درسِ و درس و درس .. هر چند که بـا ارزشن اما گاهی دلم میخواد
خاطراتی رو تو ذهنم یـادآوری کنم که از ته دلم خوشحال بـودم بـابتش ! چیزی که الـان دلم میخواد
نمیشه که اتفاق بیـافته و من هر روز بیشتـر متوجهِ هیجانـاتِ سرکوب شده ی خودمم .
میگن با روانشـناس صحبت کن | که خب مـن متنفرم از اینکـار ! ولـی خب جدا چی بـاید بگم ؟! بگم
من عاشقِ هیجانـم ، پـاراگلـایدر ، ورزش ، اسکیت ، دوچرخه سواری تو شب ، عاشقِ مسافرتـای دو
روزه ، کارتینگ زیپ لاین حتی :) منو اتفاقاتِ عجیب و غریب خوشحالـم نمیکنه ! دلـم میخواد
وقتـی بی وقت ، خیلی بی وقت به سرم میزنه که تـو خیابون قدم بـزنم ، اینکـارو بکنـم ! من هنـوزم
دارم بخاطرِ پیشرفـت تو کـار و تحصیلـاتم یـادگرفتـنِ سنتور و سـازدهنی رو به تعویق میندازم
که اگه ننداختـه بودم شـاید حـالم خیلی خوبتـر از ایـن حرفـا بود .. شـایـد هزاران چیـزِ دیگه !